مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٧٢ - آیا وجدان کردن دلیل فطری بودن است؟
آیا در اثبات وجود فطرت برای انسان، به همین اکتفا میکنیم که فطریات را در خودمان مییابیم، و یا استدلال دیگری هست؟ چون در صورت اوّل، غرائز، هوسها و فطریات کاملًا قابل تداخلاند و تکیه بر تفاوتهای اصطلاحی و لفظی، کافی نیست و خلاصه مرز دقیقتر «فطرت» و «غریزه» در انسان چیست؟ و آیا این مرزها قراردادی است (مثلًا تقسیمشان به خودآگاه و ناخودآگاه) یا واقعی؟
این در واقع دو سؤال در طول یکدیگر است. میگویند آیا برای اثبات فطری بودن یک امر به همین جهت اکتفا میکنیم که «ما آن امر را در خود مییابیم»؟ جواب این است که اوّلًا ما هنوز در مقام اثبات فطری بودن و یا علائم فطری بودن یک امر برنیامدهایم و بعد درباره آن صحبت میکنیم، ثانیاً فرضاً چنین چیزی باشد، این یک چیز عجیبی نیست که یک امری برای ما فطری باشد و دلیل ما بر فطری بودنش این باشد که خود فطری بودنش را در ضمیر خودمان مییابیم. این نظیر آن است که ما یک سلسله بدیهیات اوّلیه داریم، مثلًا میگوییم اینکه «کل از جزء بزرگتر است و محال است که جزء برابر با کل یا بزرگتر از کلّ خودش باشد» بدیهی است؛ بعد کسی بگوید چه دلیلی بر بدیهی بودن این مطلب هست؟ خودش بدیهی است ولی این که بدیهی است آیا نظری است یا بدیهی؟ میگوییم این هم که بدیهی است، بدیهی است. اگر ما فرض کنیم که [بدیهی بودن آن] بدیهی نباشد و نظری باشد باید برایش دلیل بیاوریم، آن دلیل ما چگونه است؟ نظری است یا بدیهی؟ اگر فرض کنیم دلیل ما نظری باشد پس آن هم دلیل میخواهد. حال دلیل دلیل چطور؟ نظری است یا بدیهی؟ اگر در آخر به یک بدیهی رسیدیم که آن، بدیهی بودنش احتیاج به دلیل ندارد این میتواند درست باشد؛ امّا اگر به چنین بدیهیای هرگز نرسیم پس هیچ بدیهیای نداریم و هیچ نظریای نداریم، یعنی وقتی هیچ بدیهیای نداشته باشیم هیچ استدلالی نمیتوانیم داشته باشیم، چون [در این صورت] استدلال ما بر یک امر نظری- یعنی بر یک امر مجهول- [مبتنی است.] اگر ما بخواهیم بر یک امر مجهول، از یک امر نظری (یعنی از یک امر مجهول دیگر) دلیل بیاوریم این کار مثل ضمّ صفر به صفر است که اثری ندارد.
پس تعجّبی ندارد که کسی بگوید که ما یک سلسله امور فطری داریم و فطری بودن آنها را در ضمیر خودمان وجدان میکنیم و هیچ نیازی به دلیل نداریم. در عرایض بعد درباره این مطلب توضیح بیشتر داده میشود.