مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٨٦ - معیار جاودانگیها
مایل است زن داشته باشد و آن زن انحصار به خودش داشته باشد برای اینکه فرزندی که از این زن پیدا میکند فرزند خود او باشد؛ یعنی علاقه به فرزند، علاقه به اینکه وجودش در نسلش ادامه پیدا کند، یک علاقه فطری است؛ انسان فرزند را امتداد وجود خود میداند؛ گویی انسان با داشتن فرزند، وجود خود را باقی میپندارد؛ وقتی فرزند ندارد خودش را منقطع و بریده فرض میکند؛ همچنانکه انسان میخواهد با گذشته خودش نیز ارتباط داشته باشد، میخواهد پدر خودش را بشناسد، تبار خودش را بشناسد. بشر نمیتواند اینطور زندگی کند که نداند از لحاظ نسلی از کجا آمده است؟ از کدام مادر؟ از کدام پدر؟ و همچنین نمیتواند طوری زندگی کند که نفهمد چگونه و به چه شکلی وجودش امتداد پیدا میکند و از این افرادی که بعد به وجود آمدهاند کدامیک از اینها فرزند اویند؟
نه، اینها بر خلاف خواسته طبیعی بشر است؛ لهذا دنیا دیگر زیر بار این حرف نرفت، این حرف مسکوت ماند. یک بار در دو هزار و سیصد سال پیش افلاطون این پیشنهاد را کرد منتها برای یک طبقه نه عموم طبقات (طبقه حاکمان فیلسوف و فیلسوفان حاکم) و آن را تنها راه جلوگیری از سوء استفادهها تشخیص داده بود، اما بعد خود افلاطون از این پیشنهاد خود پشیمان شد، بعد در قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم دوباره این پیشنهاد شد و این بار نیز بشر آن را قبول نکرد، چرا؟ چون بر خلاف طبیعت است.
حکما قاعدهای دارند، میگویند: «القسر لا یدوم» یعنی یک امر غیر طبیعی دوام پیدا نمیکند، هر جریانی که غیر طبیعی باشد باقی نمیماند و تنها جریانی که طبیعی باشد قابل دوام است. مفهوم مخالف این سخن این است که جریانهای طبیعی قابل دوام است، امکان بقاء دارد، ولی جریانهای غیر طبیعی امکان دوام ندارد.
علیهذا اگر دین بخواهد در این دنیا باقی بماند باید دارای یکی از این دو خاصیتی که عرض کردم بوده باشد: یا باید در نهاد بشر جای داشته باشد، در ژرفنای فطرت جا داشته باشد، یعنی خود در درون بشر به صورت یک خواستهای باشد، که البتّه در آن صورت تا بشر در دنیاست باقی خواهد بود؛ و یا لا اقل اگر خودش خواسته طبیعی بشر نیست، باید وسیله باشد، باید تأمین کننده خواسته یا خواستههای دیگر بشر باشد، امّا این هم به تنهایی کافی نیست، باید آنچنان وسیله تأمین کنندهای باشد که چیز دیگری هم نتواند جای او را بگیرد، یعنی باید چنین فرض کنیم که بشر یک