مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٣ - شناخت اشیاء از راه اضداد آنها
بفهمد که قدرت هم موجودی است از موجودات این عالم؛ با آنکه همه کار را با قدرت میکرد خود قدرت را نمیدید؛ با اینکه غرق در قدرت بود قدرت را درک نمیکرد. و اگر عجز مطلق هم بود و قدرت نبود عجز نیز شناخته نمیشد.
همچنین است علم و جهل. اگر فرض کنیم جهل در عالم نبود و بشر همه چیز را میدانست و در برابر هیچ حقیقتی نادانی خود را احساس نمیکرد و در روشنایی علم همه چیز برایش روشن و آشکار بود، با اینکه غرق در علم بود و همه چیز را با نور علم میدید، از خود علم غافل بود؛ همه چیز را میدید و میفهمید و به او التفات داشت الّا خود علم که نمیتوانست به او التفات داشته باشد. ولی وقتی که جهل در برابر علم آشکار شد و به کمک دستگاه گیرنده فکری آمد، التفات و توجّه نسبت به علم هم پیدا میشود؛ فهمیده میشود که او هم موجودی است از موجودات عالم. و لهذا حیوان توجّه به علم خود ندارد زیرا توجّه به جهل خود ندارد.
همچنین است سایه و شخص. اگر بشر همیشه سایه یک عدّه اشیاء را میدید نه خود آنها را و هیچگاه آن سایهها از نظرش محو نمیشد، همان سایهها را اشخاص واقعی خیال میکرد؛ ولی چون هم شخص را میبیند و هم سایه را، میفهمد که این شخص است و آن سایه.
افلاطون عقیده فلسفی معروفی دارد که به نام «مثل افلاطون» معروف است، میگوید آنچه در این جهان است از انواع، فرعی و ظلّی است از اصلی و حقیقتی که در جهان دیگر است؛ او حقیقت است و اینها پرتو، او شخص است و اینها سایه، مردم خیال میکنند این سایهها حقیقت است. بعد مثلی میآورد، میگوید فرض کنید یک عدّه مردم از اوّل عمر در غاری محبوس باشند و آنها را طوری در آن غار حبس کنند که روی آنها به طرف داخل غار و پشتشان به در غار باشد. آفتاب از بیرون غار به داخل بتابد و افرادی از جلو آن غار عبور کنند و سایه آن افراد و اشخاص که از جلو غار عبور میکنند به دیواری که در جلو آن محبوسین است، بیفتد. این محبوسین قهرا از بیرون بیخبرند و نمیدانند بیرونی هم هست زیرا از اوّل عمر در آنجا به همین صورت حبس بودهاند، قهراً همان سایههایی را که در مقابل دیوار میبینند که در حرکتاند، اشخاص واقعی میپندارند و نمیفهمند که اینها چیزی نیستند، صرفا نمایشهایی هستند از اشخاص و حقایقی که در بیرون است.
بشر هم که در غار طبیعت محبوس است، افراد و اشخاص این عالم را حقیقت