فقه اهل بیت علیهم السلام - فارسی - موسسه دائرة المعارف فقه اسلامی - الصفحة ١٠٣ - بررسى ماهيت مرگ مغزى و آثار فقهى و حقوقى آن رضا محمدى كرجى
حال آيا با مرگ مغزى علم به فوت حاصل مىشود؟ به عبارت ديگر آيا مرگ مغزى، مرگ واقعى است يا خير؟ و چه كسى بايد تشخيص دهد كه مرگ حاصل شده است؟ در اين مورد همانطور كه در اول مقاله ذكر شد، فقط دو نفر از فقها آن هم با شرايط خاصى قطع اعضاى رييسه شخص دچار مرگ مغزى را جايز دانستهاند ولى بيشتر فقها آثار مرگ را بر چنين فردى بار نمىكنند و قطع اعضاى رييسه او را جايز نمىدانند و بعضى اين كار را قتل محسوب مىكنند. البته همانطور كه گفته شد، نظرات فقها به صورت فتوى است و بحث استدلالى نكردهاند، ولى بعضى از نويسندگان با تمسك به ادلهاى، مرگ مغزى را ملحق به حيات كردهاند كه شايسته است اين ادله مورد بررسى قرار گيرد.
بررسى ادله الحاق مرگ مغزى به حيات
دليل اول: وقتى مغز از كار مىافتد ولى قلب در حال فعاليت است (چه به خودى خود و چه به وسيله دستگاه)، بدن قابليت تعلق روح به خود را داراست و تا وقتى كه اين قابليت باقى است، شخص مرده محسوب نمىشود و مؤيد آن موارد متعددى از بيماران مرگ مغزى است كه بهبود يافتهاند و همين كه پزشكان در معيار مرگ مغزى اختلاف نظر دارند كه آيا قشر مغز مىميرد يا لايه زير قشر مغز يا تمام ساقه مغز، اين مطلب را تأييد مىكند. (٨٥)
نقد: اولاً: بقاى قابليت شىء غير از بقاى شىء است؛ يعنى ممكن است چيزى قابليت داشتن صفتى را داشته باشد اما آن صفت را نداشته باشد. به عبارت ديگر اگر اثبات شود كه مثلاً زيد قابليت شناگر شدن را دارد، اين اثبات نمىكند كه زيد شناگر است. بنابراين بقاى قابليت تعلق روح به بدن، دليل بر وجود روح نمىشود و در نتيجه عدم مرگ اثبات نمىشود. علاوه بر اين كه بعد از مرگ حتمى
(٨٥) الترقيع و زرع الاعضاء في الفقه الاسلامى، ص٢٢٥ ـ ٢٢٦.