دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣٩ - ٣/ ٥ ٥ هفتتا و هفتتا تحقق يافته و يكى باقى مانده
به داورى خداى عز و جل فرا خوانديم و هنگامى كه اين كارها، جز موجب فزونى طغيان و سركشى نشد، بنا بر سنّت الهى كه همانا پيروزى بر دشمنان خدا و دشمنان خودمان است و بدان خود كردهايم و با پرچم پيامبر خدا كه در دست ما بود
، با آنان روبهرو شديم؛ پرچمى كه خداوند، همواره حزب شيطان را بدان منهزم مىساخت تا آن كه مرگ به سراغشان آيد.
و او پرچمهاىپدرش را كه هموارهدر كنار پيامبر خدا در همه جا عليه آنها جنگيده بودم، برپا داشته بود. او از دست مرگ، چارهاى جز فرار نيافت. سوار اسبش شد و پرچمش را واژگون ساخت و نمىدانست چه كند.
سپس از ابن عاص، يارى خواست و او توصيه كرد كه قرآنها را بيرون آورند و بر سر نيزهها كنند و به آنچه در آن است، فراخوانند و گفت: پسر ابو طالب و گروهش، اهل بصيرت و رحمت و تقوا هستند و آنان، نخستْ تو را به كتاب خدا فراخواندند و در پايان، حتما به تو پاسخ مثبت خواهند داد.
او نظر ابن عاص را در آنچه كه بدان سفارش كرده بود، اطاعت كرد؛ چون ديد كه براى نجات يافتن از مرگ و فرار، جز اين راهى نيست. از اينرو، قرآنها را فراز آورد و به آنچه كه به پندار خودش در آن است، فرا خوانْد.
دلهاى باقىمانده ياران من كه پس از درگذشت خوبانِ آنان و تلاش آگاهانهشان عليه دشمنان خدا و دشمنانشان باقىمانده بودند، به سوى قرآنها متمايل شد و پنداشتند كه پسر جگرخوار، به آنچه كه بدان فراخوانده، وفا خواهد كرد. از اين رو، به دعوت او گوش دادند و همهشان به پذيرش آن، روى آوردند.
به آنان آگاهى دادم كه اين كار، نيرنگى از او و ابن عاص است و آن دو به شكستن قول خود، نزديكترند از وفاى به آن؛ امّا سخن مرا نپذيرفتند و فرمان مرا نبردند و جز به پذيرش آن، چه من ناخشنود باشم و چه علاقهمند، بخواهم و يا نخواهم، تن درندادند. حتى بعضى از آنان گفتند: اگر نپذيرفت، او را به [عثمان] ابن عفّان، ملحق كنيد و يا يكجا به پسر هند (معاويه)، تحويلش دهيد.