منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة - هاشمى خويى، ميرزا حبيب الله - الصفحة ٢٥ - الترجمة
الترجمة
بدان- پسر جانم- كه تو تنها براى آخرت آفريده شدى نه دنيا، و براى فنا از دنيا بوجود آمدى نه براى زيست در آن، و سرانجامت در دنيا مرگ است نه زندگى، و بدانكه تو امروز در منزل كوچ و خانه موقت هستى كه رهگذريست باخرت، و راستى كه مرگ در پى تو است و گريزان از مرگ را رهائى نيست و از دست جوينده خود بدر نمىرود و بناچار او را مىگيرد، تو بر حذر باشى كه مرگت فرا رسد و در حال گناه باشى و در دل داشته باشى كه از آن توبه كنى ولى مرگ بتو مهلت ندهد و بىتوبه بميرى و خود را هلاك سازى، پسر جانم بسيار در ياد مرگ باش و بياد دار كه بكجا افكنده مىشوى و پس از مرگ بكجا و بچه وضعى مىرسى تا آنكه چون مرگت رسد خود را آماده كرده باشى و پشتيبانت محكم باشد و ناگهانت نگيرد تا خيره و درمانده شوى.
مبادا فريب بخورى كه دنيا طلبان بدان دل داده و آنرا جاودانه گرفتهاند و بر سر آن با هم سگانه مبارزه ميكنند، زيرا خدا از فناء دنيا خبر داده و خود دنيا هم خود را به بيوفائى توصيف كرده و از بديهاى خود برايت پرده بر گرفته، همانا اهل دنيا سگهائى عوعو كننده و درندههائى پوزش آور و زيان زنندهاند بروى يكديگر زوزه كشند، و عزيزانشان خوارهايشان را بخورند، و بزرگشان خوردشان را مقهور سازند، چار پايانى باشند بسته يا مهار گسيخته و آزاد، عقل خود را گمراه كرده و در بيابانى ناشناخته مىتازند، رمههائى بيمار و آفت زده در نمكزارى لغزان سرگردانند، نه شبانى دارند كه آنها را نگهدارى كند و نه چوپانى كه آنها را بچراند، دنيا آنها را بكوره راه ناهموارى كشانده و چشم آنها را از ديدار راه روشن هدايت بسته، در سرگردانى دنيا گم شداند و در نعمت بىعافيت آن اندرند، دنيا را پروردگار خود شناخته و دودستى آنرا گرفتهاند و دنيايشان ببازى گرفته و آنها هم سرگرم بازى با دنيا شدند و فراموش كردند كه در دنبال دنيا چه عالمى است؟.