ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٣٢ - ١٨ - احتجاج امير مؤمنان باين گونه خصلتها بر مردم در روز شوراى خلافت
عامر بن واثله گويد من روز شوراى خلافت در ميان خانهاى بودم كه شوراى شش نفرى در آن منعقد شد شنيدم كه على ٧ در باره خود چنين فرمود مردم ابو بكر را خليفه كردند با اينكه من از همانوقت بامر خلافت ذى حق بودم و ابا بكر عمر را خليفه كرد و من اولى و احق بودم بدان و اكنون عمر در وصيت خود مرا با پنج نفر ديگر در شورى قرار داده و مرا ششمى آنها نام برده، فضل و تقدم مرا در حساب نگرفته و اگر بخواهم من ادلهاى بر آنها اقامه ميكنم كه عرب و عجم و معاهد و مشرك نتوانند انكار كنند و آنها را ديگر گون نمايند.
سپس فرمود شما را بخدا اى چند نفر (مقصودش پنج شريك شورى زبير و طلحه و عثمان و عبد الرحمن بن عوف و سعد بن وقاص است) در شما كسى هست كه پيش از من خدا را بيگانگى شناخته و ايمان آورده باشد؟ بخدا نه، شما را بخدا در ميان شما كسى جز من هست كه پيغمبر باو فرموده باشد تو نسبت بمن چون هارونى نسبت بموسى جز آنكه پس از من پيغمبرى نيست؟ نه بخدا شما را بخدا در ميان شما كسى هست كه رسول خدا ٦ قربانى بمكه برده باشد و او را شريك كرده باشد جز من؟ نه بخدا.
شما را بخدا در شما كسى جز من هست كه چون مرغ بريانى براى رسول خدا ٦ آوردند بخورد و فرمود بار خدايا محبوبترين خلق خود را نزد خود برسان تا با من از اين مرغ بخورد، من نزدش آمدم پس فرمود و نزد رسول تو؟ بخدا نه.
شما را بخدا در ميان شما كسى جز من هست كه چون عمر از در قلعه خيبر برگشت و همراهانش را ترسو ميشمردند و آنها هم او را ترسو ميشمرد پرچم رسول خدا ٦ را شكست خورده برگردانيده بود سپس رسول خدا ٦ فرمود: من فردا اين پرچم را بدست مردى خواهم داد كه مرد گريز نيست خدا و رسولش او را دوست دارند و او هم خدا و رسولش را دوست دارد بر نميگردد تا بيارى خدا قلعه