ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٣٤ - مقام سوم
خليفه از ما انتخاب شود مقصود مشترك همه اين بود كه كار بدست ديگرى جز من باشد، چون وفات زمامدار اول نزديك شد و عمرش سپرى گرديد پس از خود كار را برفيقش سپرد، اين هم گرفتارى ديگرى شد كه چون وضع گذشته بر سر من چرخيد و براى بار دوم خلافتى كه خدا براى من قرار داده بود از دستم گرفت، باز جمعى از اصحاب پيغمبر كه بعضى اكنون مرده و بعضى زندهاند دور مرا گرفتند و سخنان خود را در باره خلافت باز گو كردند، در اين بار هم من آنها را بصبر و خوشبينى و ثبات و آرامى دعوت كردم براى آنكه جامعه اسلام محفوظ بماند و جامعهاى كه پيغمبر بهزار خون دل تشكيل داده از هم نپاشد، اين جامعه را پيغمبر با سياست عميقى فراهم نمود، گاهى بنرمى گاهى به سختگيرى يك بار با بخشش يك بار بزور شمشير پيغمبر، بىاندازه مردم را استمالت ميكرد، همين قدر يكقدم به اسلام نزديك ميشدند و هنوز پا بفرار بودند آنها را سير ميكرد و شاداب مينمود و جامه و فرش و پتو ميداد با اينكه ما خاندان نبوت در خانههاى بىسقف و در زندگى ميكرديم، ديوار خانههايمان شاخههاى خرما و درخت بود نه فرشى داشتيم نه پتوئى چند تن با يك جامه سر ميكرديم و بنوبت در آن نماز ميخوانديم شبانه روزها گرسنه ميمانديم پيغمبر همان حق خمسى را هم كه خدا براى ما قرار داده بود بديگران ميداد و ثروتمندان و دنيا طلبان عرب را با آن استمالت ميكرد جامعه دينى كه با اين خون دل فراهم شد همانا من بايست نگهدارى كنم و آن را بپرتگاه تفرقه و اختلاف نكشانم، اگر قيام ميكردم و مردم را بيارى خود دعوت مينمودم از دو حال بيرون نبودند يا پيروى ميكردند و بنفع من با مخالفين من ميجنگيدند و كشته ميشدند يا كناره ميگرفتند و از راه تقصير در طاعت من و ترك نصرت من كافر ميشدند زيرا شخص مقصر ميدانست كه موقعيت او نسبت بمن چون موقعيت قوم موسى هست نسبت بمخالفت با هارون و نافرمانى او و ميدانستند آنچه بسر قوم موسى آمد از مخالفت با برادرش هارون بسر اينها خواهد آمد در مخالفت با من ديدم اسف خوردن و آه سرد كشيدن و بردبارى