ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٢٢ - ١ - باب يكم تا دوازدهم
بابهاى دوازدهگانه
١- باب يكم تا دوازدهم
طاوس گويد جمعى از يهود نزد عمر بن خطاب آمدند در هنگامى كه زمامدار ملت اسلام بود باو گفتند پس از پيغمبر تو بر سر كار امت اسلامى؟ ما آمدهايم تا از تو چيزهائى بپرسيم تا اگر بما درست پاسخ دادى ايمان آوريم و درستى دين اسلام را تصديق كنيم و پيرو تو باشيم. عمر گفت هر چه خواهيد بپرسيد. گفتند ما را از قفلهاى هفت آسمان آگاه كن، از گورى كه صاحب خود را گردش داد آگاه كن، از كسى كه قوم خود را انذار كرد ولى نه از جن بود، نه از انس آگاه كن ما را از جايى كه يك بار آفتاب بر آن تابيد و ديگر بر نگشت آگاه كن، از پنج جاندارى كه در رحم آفريده نشدند آگاه كن و ما را از يكى و دو تا و سه تا و چهار تا و پنج تا و ٦ تا و هفت تا و هشت تا و نه تا و ده تا و يازده تا و دوازده تا آگاه كن عمر سر بزير افكند سپس چشمان خود را گشود و