ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٢٩ - مقام هفتم
و پهلوانان قريش و ديگران تاختيم لشكرهاى سواره نظام و پياده با ساز و برگ كامل چون كوه جلو ما در آمدند دژهاى محكم داشتند و در نيرو و افراد بر ما برترى داشتند هر كدام از آنها ميزدند و مبارز ميخواستند و در نبرد بر يك ديگر پيشدستى ميكردند هيچ كدام از همراهان من بنبرد آنها نرفت جز آنكه كشته شد، كم كم فرياد نبرد بلند شد و چشمها چون كاسه خون گرديد و هر كس بفكر خويش افتاد همراهان بيكديگر نگريستند و هر كدام ميگفتند اى ابو الحسن برخيز، رسول خدا مرا از جا بلند كرد و جلو دژ آنها فرستاد هر كس از آنها بيرون شد او را كشتم هر پهلوانى عرض اندام كرد خردش كردم و چون شير بر آنها يورش بردم تا در دژ خود متحصن شدند در قلعه آنها را بدست خود كندم و تنها وارد قلعه شدم جز خدا كسى يار من نبود هر مردى از آنها پديد ميشد ميكشتم و هر زنى را ميديدم اسير ميكردم تا قلعه را فتح كردم، رو باصحابش:
اين طور نيست؟
چرا يا امير المؤمنين- فرمود اى برادر يهود.
مقام هفتم
چون رسول خدا متوجه فتح مكه شد خواست جاى عذرى براى آنها نماند آنها را در پايان مانند روز نخست بخدا دعوت كرد، آنها را تهديد كرد و از عذاب خدا ترسانيد وعده گذشت به آنها داد و آنها را بآمرزش خدا اميدوار كرد و در آخر نامه سوره مباركه برائت را براى آنها رونوشت كرد تا بر آنها خوانده شود، سپس بهمه اصحابش پيشنهاد كرد كه نامه را ببرند همه عقب كشيدند تا يكنفر آنها را پيش خواند و نامه را با او فرستاد فورا جبرئيل آمد و گفت اى محمد «ص» اين نامه را يا خودت با يك تن از خاندانت برساند رسول خدا مرا خبرگزار كرد و نامه خود را با من فرستاد تا باهل مكه برسانم، من آمدم مكه، مردم مكه را شما خوب ميشناسيد كسى از آنها نبود جز آن كه اگر ميتوانست هر تيكه گوشت مرا سر يك كوه بگذارد جان و مال و خاندانش را در راه آن ميداد، من نامه پيغمبر را به آنها رساندم و براى آنها خواندم همه با تهديد و وعيد بمن جواب دادند و زن و مرد بمن بدبين شدند و اظهار دشمنى و كينهتوزى كردند، من چنانچه ميدانيد پايدارى كردم رو باصحاب: