ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٣٢ - مقام دوم
بهمه ميرسانيدم و چون سفر ميكردم فرمانده افرادى بودم كه با من بودند، در زندگى پيغمبر و پس از مرگش هيچ كس را در هيچ كارى شايسته برابرى با خود نميدانستم، چون رسول خدا بمرضى كه در آن وفات كرد دچار شد فرمان داد كه لشكرى بفرماندهى اسامة بن زيد از مدينه بيرون روند هر كس از قريش و اوس و خزرج و ديگران كه احتمال ميداد بيعت مرا بشكند و با من مخالفت كند و هر كس بخاطر اينكه پدر با پسر يا برادر يا خويشش را كشته بودم و با من دشمن بود زير پرچم اسامه جمع آورى كرد و تمام مهاجر و انصار و مسلمانان ضعيف العقيده و منافقين را بآنها پيوست تا كه فقط يك دسته مردمان پاكدل و با ايمان در حضورش باشند و هيچ كدام سخن نفرت آميزى بروى من نگويند و مرا از خلافت و زمامدارى رعيت پس از پيغمبر باز ندارند، آخر كلام پيغمبر كه براى اداره امر امتش فرمود اين بود كه لشكر اسامه را گسيل داريد هيچ كس از افراد زير فرماندهى او از او تخلف نورزد، سفارش و دستور اكيد در اين موضوع صادر فرمود با اين همه چون پيغمبر ٦ از دنيا رفت بوضع غير منتظرى دانستم همان مردانى را كه پيغمبر زير فرماندهى اسامه از مدينه بيرون فرستاده بود پادگان خود را رها كردند و مخالفت دستور رسول خدا را نمودند و آن همه سفارشى كه در باره ملازمت پرچم اسامه نموده بود زير پا گذاردند و او را تنها رها كرده و دوان دوان بمدينه آمدند تا پيمان خلافت مرا كه با پيغمبر بسته بودند نقض كنند و عهد خدا و رسول را بشكنند و با داد و فرياد براى خود پيشوائى معين كنند بدون آنكه هيچ كس از افراد خاندان عبد المطلب را در اين موضوع شركت دهند و از او نظرى بخواهند، منظور اساسى اين بود كه بيعت مرا رد كنند آنان در اين كار بودند و من در كار بر داشتن جنازه رسول خدا بودم و نميتوانستم بكار ديگرى بپردازم زيرا برداشتن جنازه آن حضرت بر هر كارى مقدم بود و سر آمد همه كارها بشمار ميرفت اى برادر يهود اين كنارهگيرى مردم در اين موقع