ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٦٣ - ١٦ - سرگذشت دوازده درهمى كه براى رسول خدا هديه آوردند
امام ٧ فرمود علم آنها تا كجا ميرسد؟ يمانى عرضكرد عالم آنها بپرندگان فال ميزند و در يك ساعت تا مسافت يكماه براى سوار تندرو جاى پا را دريافت ميكند، امام فرمود براستى عالم مدينه از عالم يمن داناتر است عرضكرد علم عالم مدينه تا كجا است؟ امام ٧ فرمود علم عالم مدينه تا آنجا است كه پى گردى و فال پرنده بدان نميرسد و در يك لحظه تمام مسافت سير آفتاب كه دوازده برج و دوازده بيابان و دوازده دريا و دوازده جهان را ميپيمايد دريافت ميكند يمانى عرضكرد قربانت گمان ندارم كسى اين موضوع را بداند و كنه آن را بفهمد گويد سپس آن يمنى برخاست و بيرون رفت.
١٦- سرگذشت دوازده درهمى كه براى رسول خدا هديه آوردند-
امام ششم ٧ فرمود مردى نزد رسول خدا آمد ديد جامه آن حضرت كهنه است دوازده درهم خدمت آن حضرت آورد عرضكرد با اين پول يك جامه براى خود بخريد، على ٧ فرمايد من آن پول را ببازار بردم و يك پيراهن خريدم بدوازده درهم و خدمت رسول خدا ٦ آوردم چون بآن نگاه كرد فرمود اى على پيراهن ديگر نزد من بهتر است بنظرت فروشنده آن را پس ميگيرد؟ عرضكردم نميدانم، فرمود وارس من نزد فروشنده آمدم و گفتم رسول خدا اين را نميخواهد پيراهن ديگرى ميخواهد اين را پس بگير پول را رد كرد بمن و آن را نزد رسول خدا ٦ آوردم آن حضرت با من ببازار آمد تا پيراهنى بخرد، ديد يك كنيزى در راه نشسته و گريه ميكند رسول خدا ٦ باو فرمود چرا گريه ميكنى؟ عرضكرد يا رسول اللَّه ٦ خانواده من چهار درهم بمن دادند كه چيزى براى آنان بخرم و گم شده و جرأت ندارم نزد آنها برگردم رسول خدا ٦ چهار درهم از آن پول را باو داد و فرمود بخانواده خود برگرد و رفت ببازار پيراهنى خريد بچهار درهم و پوشيد و خدا را حمد گفت سپس برهنهاى را ديد كه ميگويد هر كس مرا