ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ١٤٤ - مقام ششم
رسيد كه برخى از آنها ميگفتند اگر على اين پيشنهاد را نپذيرد او را چون زاده عفان بكشيد يا خود و خاندانش را بمعاويه تسليم كنيد.
خدا ميداند من هر چه ميشد تلاش كردم و هر چه ميتوانستم كوشيدم كه برأى من كار كنند و نكردند بآنها گفتم باندازه دوشيدن يك شتر يا دويدن يك اسب بمن مهلت دهند تا كار را تمام كنم اجابت نكردند جز همين بزرگوار (با دست خود اشاره بمالك اشتر كرد) و پيروانش و جمعى از خاندان خودم، بخدا مانع از تعقيب فكر روشن خودم ترس از كشته شدن اين دو تن بود (با دست مبارك اشاره به حسن و حسين) كرد تا مبادا نژاد رسول خدا منقطع شود و باز ترس از كشته شدن اين و آن (با دست مبارك اشاره به عبد اللَّه بن جعفر و محمد بن حنفيه) كرد چون ميدانستم اگر بخاطر من نبود در اين خطر نمىافتادند ناچار تن بقضاى خدا داده و درخواست ملت را پذيرفتم.
چون جنگ متاركه شد و شمشير از سر دشمنان برداشته شد بجاى قرآن خود را حكم كردند و خدا را تحت اختيار خود گرفتند قرآن و مقررات آن را پشت سر انداختند، من هرگز كسى را در دين خدا حكم نميدانستم زيرا حكميت بشر در دين خدا بدون شبهه و ترديد خطا است ولى اين ملت جز بقرار حكميت راضى نشدند.
در اين صورت خواستم مرد دانشمند و فهميدهاى از خاندان خود يا سائر قبائل تابعه كه عقلمند و مورد وثوق و ديندار است از طرف خود حكم كنم هر كس را نام بردم زاده هند نپذيرفت هر مطلب حقى را باو پيشنهاد كردم سرباز زد و ما را بكمك ياران خودم با چوب ستم راند چون خواستند باصرار مرا بقبول حكمين وادارند از آنها بخداى عز و جل بيزارى جستم و اين كار را بخودشان واگذاشتم مردى را انتخاب كردند كه عمر و عاص او را فريب داد و شرق و غرب از رسوائى آن پر شد و خود از آن حكم پشيمان گشتند سپس رو باصحاب خود: