ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٢٦٤ - ١٧ - نقيبان رسول خدا بر اهل مدينه دوازده كس بودند
بپوشاند خدا از جامههاى بهشت باو بپوشاند رسول خدا ٦ پيراهنى را كه خريده بود از تن خود در آورد و بتن آن سائل پوشانيد و ببازار برگشت و با چهار درهمى كه مانده بود يك پيراهن ديگر خريد و آن را پوشيد و حمد خداى عز و جل را گفت و بمنزل برميگشت باز ديد همان كنيزك در راه نشسته و گريه ميكند رسول خدا ٦ باو فرمود چرا بخانواده خود نميروى؟ عرضكرد يا رسول اللَّه دير شده و ميترسم كه اگر اكنون پيش آنها بروم مرا بزنند رسول خدا ٦ فرمود پيش روى من برو و مرا بخانواده خود رهنمائى كن رسول خدا ٦ آمد تا بر در خانه آنها ايستاد و فرمود درود بر شما اى اهل خانه پاسخ ندادند دوباره سلام داد پاسخ ندادند سه باره سلام داد عرضكردند و عليك السلام يا رسول اللَّه و رحمة اللَّه و بركاته فرمود چرا دربار اول و دوم جواب مرا نداديد؛ عرضكردند يا رسول اللَّه سخن شما را شنيديم و دوست داشتيم كه بيشتر باشد رسول خدا فرمود اين كنيز دير كرده او را آزار نكنيد عرض كردند يا رسول اللَّه اين كنيز را بنثار قدم مبارك شما آزاد كرديم رسول خدا فرمود حمد خدا را هيچ دوازده درهمى اين قدر بركت نداشته خدا با آن دو برهنه را پوشانيد و نفسى را هم آزاد كرد.
١٧- نقيبان رسول خدا بر اهل مدينه دوازده كس بودند.
عثمان احمر از جمعى از استادان خود روايت كرده كه گفتهاند رسول خدا از امت خود بدستور جبرئيل دوازده رئيس و كدخدا انتخاب كرد بشماره رؤساى بنى اسرائيل كه موسى انتخاب كرد نه تن آنها از قبيله خزرج بودند و سه تن از قبيله اوس آنها كه از قبيله خزرج بودند.