ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٣١ - ١٨ - احتجاج امير مؤمنان باين گونه خصلتها بر مردم در روز شوراى خلافت
با كسى ميكنى كه خدا و رسولش او را دوست گرفتهاند حق را باهلش پس بده.
كيست اهل آن همان كسى كه بر تو عتاب كرد على ٧ صاحب حق خلافت است.
بچشم يا رسول اللَّه خلافت را بدستور شما باو پس ميدهم، چون صبح شد گريست و حضور على آمد و عرضكرد دستت را بده، بآن حضرت بيعت كرد و كار خلافت را بوى واگذارد و عرضكرد من بمسجد رسول خدا باز مىآيم و مردم را به خوابى كه شب گذشته ديدم آگاه ميكنم و آنچه ميان من و او گذشته گزارش ميدهم و از كار خلافت در حضور مردم كنار ميروم و به پيشوائى بر شما سلام ميدهم.
بسيار خوب ابو بكر با رنگ پريده از نزد على ٧ بيرون آمد و عمر كه در جستجوى وى بود باو بر خورد و گفت: اى خليفه رسول خدا اين چه حالى است كه دارى؟
او را از تصميم خود و از خواب خود و از ماجراى خود با على ٧ آگاه كرد عمر گفت اى خليفه رسول خدا ترا بخدا فريب جادوى بنى هاشم را مخور و تحت تأثير ايشان واقع مشو اين اول بار نيست كه جادوگرى كردهاند (بعمر بايد گفت! ابو بكر خليفه كدام رسول خدا است در حالى كه تو رسول ٦ را جادوگر ميخوانى؟!!) پيوسته او را وسوسه كرد تا او را از راى خود برگردانيد و از عزم خويش منصرف كرد و بكار خلافت ترغيب كرد و وادارش كرد كه در آن باقى و پايدار بماند، على ٧ در موعد بمسجد آمد هيچ كدام را نديد و شر انگيزى آنان را فهميد سر قبر رسول خدا ٦ نشست و عمر بوى عبور كرد و گفت آن را كه تو ميخواهى هرگز بدان نميرسى حضرت مطلب را فهميد و برخاست بخانه خود رفت.
١٨- احتجاج امير مؤمنان باين گونه خصلتها بر مردم در روز شوراى خلافت