تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٠٠ - سوره العلق(٩٦) آيات ١٠ تا ١٩
كه خدا ترا ميبيند و اى فاسق توبه كن كه ترا تيز ميبيند و اى مرائى اخلاص ورز كه ترا مىبيند، و اى در خلوت قصد گناه كرده متنبه شو كه ترا ميبيند، در خبر آمده كه درويشى بعد از گناهى توبه كرده بود و پيوسته ميگريست او را گفتند چند گريه ميكنى كه خداى عفو و غفور است گفت هر چند عفو كند خجلت آن را كه او ميديده چگونه از خود دفع كنم، آوردهاند كه نوبت ديگر حضرت پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نماز ميگذارد ابو جهل برسيد و گفت اى محمد نه ترا از نماز نهى كردم؟ آن حضرت او را تهديد بسيار داد و وعيد بيشمار فرمود، ابو جهل گفت مرا ميترسانى و حال آنكه مجلس من از همه وادى بزرگتر است و اهل مجلس من بيشتر آيه نازل شد كه:
(١٥)- كَلَّا بايد كه باز ايستد آن ناهى معاند و آن كافر جاحد كه ابو جهلست يا حقا كه لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ اگر باز نايستد ابو جهل از ايذاى محمّد و از نهى او از عبادت لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَةِ هر آينه بقهر و شدت بگيريم او را بموى پيشانى او و وى را بعنف بدوزخ كشيم چه سفع بمعنى قبض است بر شيء و جذب آن بشدت تمام يقال سفعت بالشيء اذا قبضت عليه و جذبته جذبا شديدا و كتبت لَنَسْفَعاً بصورت الف هم چنان كه رسم الخط است بنا بر حكم وقف است و نون آن مخففه از مثقله است و اكتفاء بالف و لام در ناصية و عدم ايراد ضمير بجهت علم است بآنكه مراد ناصيه ناهى است نه غير او و قوله:
(١٦)- ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ خاطِئَةٍ بدل بِالنَّاصِيَةِ است يعنى بگيريم و بكشيم موى پيشانيى كه دروغگو است و خطا كار، و بدانكه چون بدل نكره از معرفة بدون صفت جايز نيست تا درجه بدل كه اصل است انقص از مرتبه مبدل نباشد از اين جهت متصف گشته بكاذبه و خاطئه و اگر چه وصف آن بكذب و خطأ بر اسناد مجازيست چه كذب و خطأ في الحقيقة صفت صاحب ناصيه است و شبههاى نيست بر اهل عربيت كه حسن و جزالت مجاز مذكور اكثر است از حقيقت كه آن ناصيه كاذب خاطى است چه اول متضمن مبالغه است دون ثانى و معنى مراد آنست كه بكشيم موى پيشانى كسى را كه دروغگو است و خطا كار يعنى ابو جهل لعين و بخوارى تمام او را بدوزخ كشيم.
(١٧)- فَلْيَدْعُ نادِيَهُ پس بايد كه بخواند اهل مجلس و عشيره خود را تا يارى او دهند.
(١٨)- سَنَدْعُ الزَّبانِيَةَ زود باشد كه ما بخوانيم زبانيه دوزخ را كه ملائكه غلاظ و شدادند براى بردن او بجهنم، غرض از اينكلام تهديد و وعيد ابو جهل است، و مراد بناديه كه بمعنى مجلس قوم است اهل ناديه است از قبيل تسميه مكين باسم مكان و تسيمه مجلس قوم بناديه بجهت اجتماع ايشان است در آن چه ندو بمعنى اجتماعست و تسميه دار الندوه بجهت همين است و زبانيه مأخوذ است از زبن بمعنى دفع يقال الناقة تزبن الحالب اى تركضه برجلها و واحد آن زبنيه است چون