تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٧٥ - سوره الضحى(٩٣) آيات ١ تا ١١
دايه تو تو را آورده بود تا بجدت سپارد فَهَدى پس راه نمود ترا باين كه جدت را بسرت رسانيد و كيفيت اين حال بر اينوجه بود كه چون مادر آن حضرت از دار فناء بدار بقاء رحلت نمود جدّ وى عبد المطلب حليمه بنت ابى ذويب را كه از قبيله بنى سعد بود بشرف ارضاع او نامزد كرده و حليمه او را بقبيله خود برد و چون ايام رضاع او منقضى شد وى را برداشت تا بجدش رد كند و نزديك مكه در موضعى بگذاشت و بطهارت كردن رفت چون بازگشت رسول را نيافت از هر كه ميپرسيد هيچكس خبر او نميداد حليمه گويد كه فرياد برداشتم يا عبد المطلب محمّد را بپروردم و بر در مكه او را گم كردم پس با خود انديشه نمودم كه اگر او را نيابم بر بالاى كوهى روم خود را بزير اندازم و هلاك گردانم و اين شرمسارى نكشم و در مكه در آمدم و فرياد ميكردم و وا محمّدا ميگفتم پيرى بر عصا تكيه كرده چون جزع مرا بديد گفت ترا چيست من قصه خود را باو باز گفتم وى گفت بيا تا بنزد هبل رويم كه اعظم اصنامست شفاعت كنيم تا او ما را هدايت كند و محمّد را بما نمايد پس اين پير نزد خانه كعبه آمد و بوسه بر سر و دست هبل ميداد و گفت اى فرياد رس بفرياد اين زن رس و دستگيرى اين كن كه از وى فرزند محمّد نام گمشده است و او بسيار جزع ميكند طوق منتى بگردن ما افكن و محمد را بوى نما حليمه گفت همين كه نام محمّد بر زبان پير بگذشت هبل و ديگر بتان بروى در افتادند هاتفى آواز داد كه اى پير بيخرد دور شو كه هلاك اين بتان در دست محمّد است پير بلرزيد و عصا از دستش بيفتاد و دندان بر دندان ميزد روى بحليمه كرد و گفت دل مشغول مدار كه اين محمد را خدايى هست كه وى را بتو رساند چون خبر گم شدن محمد بعبد المطلب رسيد گمان برد كه بعضى از قريش او را هلاك كردهاند شمشير بر كشيد و آواز داد كه يا آل غالب قريش همه جمع آمدند گفتند يا سيد ترا چه افتاده است وى صورت حال باز گفت و با قريش سوار شد و در شعاب مكه بگشت او را نيافت اسلحه را بينداخت و روى به بيت الحرام نهاد و طواف كرد و روى توجه بآسمان كرد و گفت (بيت)
|
يا ربّ ردّ ولدي محمّدا |
ردّ إليّ و اتّخذ عندي يدا |
|