تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٤٢ - سوره البقرة(٢) آيات ٣٠ تا ٣٩
بشنيد شرمسار شد و از كثرت انفعال بگريه نشست و چون كه غرض از خلافت آنست كه نايب مرتكب امورى شود كه منوب عنه بذات خود به آن اقدام نمايد پس بايد كه ميان ايشان قرب معنوى باشد نه آنكه بينهما تباين و تباعد باشد فحينئذ خليفه خدا و رسول او بايد كه مظهر العجائب و مظهر الغرائب باشد و خلاصه عوالم جسمانى و روحانى و جامع حقايق علوى و سفلى و افضل از جميع ادانى و اقاصى و شخصى كه جامع اينصفات نباشد لياقت خلافة خدا و رسول نداشته باشد و لهذا نصب خلافت از جانب خداست و نصب انبيا باعلام وى چنان كه در حق آدم (ع) فرمود كه إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً و در حق داود ع فرمود كه إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ و بهرون و موسى امر فرمود كه اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي و در حق أمير المؤمنين (ع) فرمود كه إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ و قوله يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ و در حق خليفه بازپسين كه صاحب الزمانست (ع) فرمود كه لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ و حضرت رسالت (ص) بفرموده او سبحانه در حق أمير المؤمنين (ع) فرمود كه
(من كنت مولاه فعلى مولاه و لكل نبى وصى و وارث و ان وصيى و وارث علمى على بن ابى طالب يا على انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى و من كنت نبيه فعلى اميره و يا على انت خليفتى فى الدنيا و الآخرة)
و غير آن از احاديث متواتره كه صريحا دلالت مىكند بر خلافت او از جانب حضرت رسالت (ص) بفرموده حق سبحانه و همچنين هر يك از ائمه باعلام آن حضرت يكديگر را بخلافت امر كردهاند از عبد اللَّه عباس و عبد اللَّه مسعود رضى اللَّه عنهما مرويست كه حقتعالى قبل از خلق آدم فرشتگان را خبر كرده بود كه من در زمين خليفه خلق خواهم كرد كه اولاد او در زمين فساد كنند و خون بناحق ريزند ايشان چون استماع اين قول كردند قالُوا گفتند أَ تَجْعَلُ فِيها آيا ميافرينى در زمين مَنْ يُفْسِدُ فِيها كسى كه افساد كند و مرتكب انواع معاصى شود در زمين وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ و ريزد خونهاى امثال خود را بغير حق كه اعظم معاصى است صدور اين كلام از ملائكه گرام بجهت تعجب ايشان بود از آن كه او سبحانه استخلاف كند براى عمارت ارض و اصلاح آن كسى را كه در آن افساد كند و يا بجاى اهل طاعة استخلاف اهل معصيت نمايد و استكشاف از آن چه مخفى بود بر ايشان از حكمتى و مصلحتى كه غالب باشد بر اين مفاسد و الغاى آن كند و استخبار از آن چه ارشاد ايشان نمايد و ازاحه شبهه ايشان كند مانند سؤال متعلم از معلم خود از چيزى كه در صدر او اختلاج كند و نميتواند بود كه صدور اين معنى از ايشان بر وجه اعتراض بوده باشد بر حقتعالى و طعن ايشان در بنى آدم كه موجب غيبت است چه ملائكه اعلى و ارفع از آنند كه در ايشان اين مظنه باشد لقوله