تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٩٢ - سوره البقرة(٢) آيات ١٠ تا ١٩
نور است و انطماس آن بالكليه و ايراد آن بصيغه جمع و تنكير آن و وصف آن بآنكه ظلمت خالصه است بجهت دلالت است بر ذهاب نور اصلا و راسا كه هيچ شبحى در آن مرئى نشود و بدانكه ترك در اصل بمعنى طرح و خلى است و متعدى بيك مفعول است و بجهت تضمين معنى صير در آن جارى مجراى افعال قلوب مىشود پس تقاضاى دو مفعول ميكند مانند وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ و قول الشاعر (فتركته جزر السباع بنشئه) كه بمعنى صيرهم و صيرته است و بظلمات ماخوذ است از (ما ظلمك ان تفعل كذا اى ما منعك) چه ظلمت سد بصر ميكند و منع رؤية و مراد بظلمات منافقان ظلمت كفر است و ظلمت نفاق و ظلمت روز قيامت بر خلاف اهل ايمان كما قال يَوْمَ تَرَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ يَسْعى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ يا ظلمت ظلال و ظلمت سخط خدا و ظلمت عقاب ابدى و يا مراد ظلمت شديده است كه در حكم ظلمات متراكمه باشد و اين ابلغ است و مفعول لا يبصرون از قبيل مطروح متروكست نه متروك منوى فكان كه فعل غير متعدى است حاصل كه آيه ضرب المثل است كه حقتعالى بيان فرموده براى كسى كه او را نوعى از هداية عطا كرده باشد و او اضاعه آن كرده بآن متوصل نشود بنعيم ابد پس متحير و متحسر فرو ماند پس اين ضرب المثل براى تقرير و توضيح آن چيزيست كه آيه اولى متضمن آنست از خسران ربح و عدم اهتداء بطريق ارباح آن و در تحت عموم اين مثل داخلند منافقان مذكوره چه اضاعه آن چيزى كردهاند كه السنه ايشان بآن ناطق شده از سخن حق بسبب استبطان كفر و اظهار آن در حين خلوت با شياطين خود و نيز داخلند در تحت عموم اين مثل آن كسانى كه اختيار ضلالت كردهاند بر هدى كه فطرت اسلامست و يا مرتد شدهاند از دين اسلام بعد از ايمان آوردن و كسانى كه صحيح باشد مر ايشان را احوال اراده پس دعوى بىمعنى محبت كرده باشند كه فوق مرتبه آنست و حقتعالى بسبب آن از ايشان اذهاب آن چيزى نموده كه بر ايشان اشراق فرموده باشد از نور اراده و اين مذهب متصوفه است و يا مثليست بنارى كه موقد باشد براى استضاء از براى ايمان ظاهر منافقان كه بسبب آن محقون الدم شدهاند و اولاد و اموال ايشان محفوظ مانده و مشارك مسلمانان شدهاند در مغانم و احكام و يا مثلى است باطفاى نار و اذهاب نور براى ذهاب اثر ايمان از ايشان و انطماس نور آن با هلاك ايشان و افشاى حال ايشان و كسانى كه ضمير بنورهم راجع بمنافقان ميدارند كه ممثلند باين مثل نه راجع بالذى ميگويند كه اگر چه ظاهر حق نظم مقتضى آنست كه در موضع (ذهب اللَّه بنورهم اطفئها اللَّه ناره) باشد و بواقى ضمير بر طريقه توحيد تا جواب لما مشاكل جزاى آن باشد لكن چون اطفاء نار مثلست در اذهاب نور منافقان پس بجهت ايجاز و اقتصار عبادت اذهاب نور ايشان در مقام إطفاى نار مستوقد واقع شده چه سوق كلام دلالت تمام دارد بر حذف آن و حقيقت معنى باين راجع كه حال منافقان چون حال كسيست كه بجهت خوف طريق و رسيدن بمامن در شب تار آتش بر فروزد و چون آتش حوالى