تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٩٠ - سوره البقرة(٢) آيات ١٠ تا ١٩
تلبس تجارت بفاعل و يا بجهت مشابهت آن بفاعل از حيثية آنكه سبب ربح و خسرانست و حاصل معنى آنست كه منافقان در اين معامله كه اشتراى ضلالتست بهدى سودى نكردند و نفى نبردند وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ و نبودند راه راست يافتگان بطريق فايده تجارت بلكه در آن تجارت سرمايه هدايت را در باختند بخسران ضلالت گرفتار شدند چه مقصود از تجارت سلامتى رأس المال است و ربح و اهل نفاق اضاعه اين هر دو كردند زيرا كه رأس المال ايشان كه فطرة سليمه و عقل صرف بود پس چگونه اختيار ضلالت كردند استعداد فطرى ايشان باطل شد و عقل ايشان مختل گشت و باقى نماند مر ايشان را رأس المالى كه بآن متوسل شوند بادراك حق و نيل كمال پس آپس و خاطر شدند از ربح و اصل مال خود را ضايع و باطل گردانيدند و مفقود ساختند و بدانكه حق سبحانه بعد از بيان حقيقت حال منافقان ايراد ضرب المثل فرموده براى زيادتى در توضيح و تقرير حال ايشان چه ضرب المثل واقع است در نفس و اقمع در قمع خصم اعند زيرا كه آن عبارت است از اراده متخيل و معقول بصورت محقق محسوس و بجهت فايده عظيمه كه در ضمن امثال مندرج است حقتعالى آن را در كتب خود بسيار ياد فرموده و در احاديث و كلام انبيا و حكما نيز كثير الاستعمال است پس بنا بر اين ميفرمايد كه مَثَلُهُمْ يعنى مثل و داستان منافقان درين معامله كَمَثَلِ الَّذِي همچه مثل و داستان كسى است كه در شب تيره ابرناك اسْتَوْقَدَ ناراً بر افروزد آتش را در بيابان بجهت ديدن راه يعنى تا پيرامون خود را ديده زود قطع مسافت كند و از خوف دشمنان خود را بمأمنى رساند مثل در اصل لغت بمعنى نظير است يقال (مثل و مثل و مثيل كشبه و شبه و شبيه) و بعد از آن شايع گشته در قولى ساير و تمثل كه مضرب آن بمرور آن شده باشد و آن مضروب نميشود مگر در جايى كه در آن غرابتى باشد و لهذا محفوظ عليه است از تغيير و بعد از آن مستعار شده براى هر حالى يا قصه يا صنعتى كه آن را شأنى باشد و در آن غرابتى بود مثل قوله تعالى مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ و قوله وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى و قوله وَ تِلْكَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ و الذى بمعنى الذين است كما فى قوله تعالى وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا اگر مرجع ضمير بنورهم باشد و جواز وضع الذى در موضع الذين و عدم جواز وضع قائم در مقام قائمين بجهت آنست كه الذى غير مقصود است بوصف بلكه مقصود از آن جملهايست كه صله الذى است و الذى وصله است بوصف معرفة بجمله و ديگر آنكه قائم اسم تاميست مستقل پس قائم مقام جمع واقع نشود و الذى اسم تام نيست بلكه در حكم جزء اسم است پس سزاوار آن باشد كه جمع واقع نشود هم چنان كه اخوات آن و واحد و جمع در آن مساوى باشد و الذى حقيقت جمع مصحح الذى نيست بلكه نون و يا در آن زائد شده براى زيادتى معنى و لهذا در حالت نصب و رفع بيا است تا ايذان باشد