تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٤٣ - سوره البقرة(٢) آيات ٣٠ تا ٣٩
تعالى بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ و معرفت ايشان با فساد و سفك دماء به اخبار حقتعالى بوده چنان كه گذشت و يا تلقى از لوح محفوظ يا استنباط از آنچه در عقول ايشان مركوز بوده كه عصمت از خواص ايشان باشد و يا بقياس احد ثقلين بر ديگرى چنان كه در اكثر تفاسير آمده كه بنى الجان كه پيش از خلق آدم بودند از سموم مخلوق شده بودند و فساد و سفك دماء ميكردند حقتعالى جمعى از ملائكه را بزمين فرستاد تا ايشان را هلاك كردند و بجاى ايشان متوطن شدند و چون او سبحانه فرمود كه إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً ايشان قياس شاهد بر غايب كردند و گفتند خداوندا آيا خلق مىفرمايى شخصى را كه مثل اولاد بنى الجان باشند در افساد و (سفك دماء) و بدانكه (سفك و سبك و سفح و شن و سن) از انواع صباند چه سفك در دم و دمع است و سبك در جواهر مذابه و سفح در صف از اعلى باسفل و شن در صب از فم قربه و مانند آن و سن نيز مثل شن است ملخص سخن آنكه ملائكه بر وجه استفهام و استخبار و استعلام مصلحت و حكمت در خلق شخصى چنين نه بر طريق انكار و اخبار گفتند كه چه حكمتست در آفريدن مثل كسى كه باين صفات قبيحه متسم باشد وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ و حال آنكه ما تنزيه ميكنيم تنزيهى مقترن و ملابس بِحَمْدِكَ بحمد و ثناى تو يعنى بپاكى ترا ياد مى كنيم و بستايش تو قيام مينمائيم وَ نُقَدِّسُ لَكَ و تقديس ميكنيم براى تو و بپاكيزگى ترا ميخوانيم يعنى صفات نقص و عيب را از تو دور ميداريم و ببزرگى و عظمت ذكر تو ميكنيم اينحال مقر و اشكال مذكوره است كقولك (أ تحسن الى اعدائك و انا صديقك المحتاج) يعنى آيا استخلاف عصات مىفرمايى و حال آنكه ما معصوميم از جميع عصيان و خطا و پيوسته مطيع و منقاد توايم و بهيچ وجه سر تسليم از خط اطاعة تو بيرون نميكنيم احق و اولائيم به استخلاف پس مقصود ايشان استفسار باشد از چيزى كه مرجع فضيلت بنى آدم شده با وجود صدور افساد و سفك دماء از ايشان بر ملائكه معصومين در استخلاف نه عجب و تفاخر و گويا ايشان دانسته بودند كه مجعول سه قوه داشته باشد كه مدار امر او بر آن باشد و آن قوه شهويه و غضبيه باشد كه مؤدى او باشد بفساد و سفك دماء و عقليه كه داعى باشد بمعرفت و طاعت و ايشان نظر در اينقوى كرده گفتند كه حكمت چيست در استخلاف او و حال آنكه به اعتبار دو قوه اول حكمت مقتضى ايجاد او نيست چه جاى آنكه تقاضاى استخلاف او كنند و اما باعتبار قوه عقليه ما اقامه آن چيزى ميتوانيم كرد كه از قوه عقليه متوقع است با سلامتى از معارضه اين مفاسد و غافل شدند از فضيلت هر يك از آن دو قوه گاهى كه مهذب گردند و مطواع عقل شده متمرز شوند بر خير چون عفت و شجاعت و مجاهدة هوا و انصاف و غير آن از اخلاق حسنه و خصايل پسنديده و ندانستند كه تركيب مفيد آن چيزيست كه احاد از آن قاصر باشد مانند