مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٤٠ - ارزش وجدان انسان
حیات است و ماهیت این کشش به هیچ شکل توضیح دادنی نیست. آنوقت نظیر زندگی طبیعی غریزی حیوانات اجتماعی میشود که ضرب المثل همه اینها زنبور عسل است. اولًا بسیاری از حیوانات زندگی اجتماعی دارند ولی زندگانی اجتماعی آنها در یک سطح نیست. آن که خیلی در سطح بالاست شاید در درجه اول زنبور عسل و موریانه و امثال اینهاست. زندگی اینها غریزی است به این معنا که از همان اول که این حیوان متولد میشود اجتماعی متولد میشود. «اجتماعی» و زندگی اجتماعی معنایش این است که زندگی براساس تنوع و تقسیم کار باشد؛ یعنی این مجموع، حالت ارگانیک به اصطلاح داشته باشد، افراد به اعضای مختلف تقسیم شوند و هرکدام با یک وظیفه و کار مشخص و احیاناً با خلقت مشخص؛ یعنی از اول که متولد میشوند هر دستهای طوری خلق میشوند که ساختمانشان برای عهده داری نوعی وظایف آماده است نه برای وظیفه دیگر، و وضع غریزی و روحی و حیاتیشان هم به گونهای است که جز آن وظایف چیز دیگری را اصلًا درک نمیکنند و برایشان مطرح نیست.
مثلًا اینطور که درباره زنبور عسل نوشتهاند، یک دسته اینها کارگرند، یک دسته مهندس هستند، یک دسته سرباز هستند، یک عده دیگر مثلًا مأمور بازرسی هستند، ملکه یک شخصیت خاص دارد با یک ساختمان خاص، و هرکدام هم طوری ساخته شدهاند که- البته به حکم قانون طبیعی حیاتی- نمیتوانند از آن سرپیچی کنند، یعنی آن که سرباز آفریده شده دیگر اندیشه غیر سربازی اصلًا برایش وجود ندارد. شاید حتی نمیداند در عالم کار غیر سربازی هم وجود دارد. از کارگر هم غیر از کارگری کاری ساخته نیست و جز آن راهی برای او وجود ندارد. و لهذا تغییر موضع اجتماعی هم برایشان امکان پذیر نیست؛ یعنی امکان ندارد آن که در طبقه کارگر است بیاید در طبقه مهندس، طبقه مهندس بیاید در طبقه کارگر، سرباز مثلًا کودتا کند به جای ملکه بیاید، ملکه بیاید در جای او. این هم یک نوع است.
مسلّماً این هم مثل نوع اول درباره انسان صادق نیست. انسان به این نوع هم زندگیاش اجتماعی نیست. خیلی هم واضح است، یعنی اینطور نیست که هر گروهی از افراد انسان برای کار معین خلق شده باشند و صلاحیت کار دیگر نداشته باشند؛ یک عده از اول خلق شدهاند که نجار باشند، یک عده از اول خلق شدهاند که آهنگر باشند، یک عده از اول خلق شدهاند که عالم دین باشند، یک عده خلق شدهاند طبیب باشند و ... چنین چیزی وجود ندارد.
در بعضی از نظریات فیلسوفان کم و بیش- نه برای همه شغلها و کارها- در یک حدود معینی این فکر وجود داشته است به دو صورت: یکی آن فکری که در دنیای قدیم و حتی از ارسطو نقل شده- و همین جهت یک نقطه ضعف بزرگ برای ارسطو گرفته شده است- که نژادها مختلفند.
شاید بسیاری از فلاسفه یونان چنین عقیدهای داشتهاند که نژادها بالطبع مختلفند؛ بعضی نژادها