مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٩٢ - باید و نباید در مارکسیسم
[در مورد حرکت جامعه در اثر تضاد میان روابط تولید و تکامل ابزار تولید از نظر مارکسیستها] قهراً اینجور باید بگوییم: قانونی که توزیع و تقسیم را تنظیم میکند قبلًا طوری تدوین شده بود که با ابزار تولید قدیم میخواند و متناسب با آن دوره بود. اخلاق و قانونی وضع شده بود که مثلًا برای دوره کشاورزی خوب بود. چنانکه اینها میگویند مسئله حجاب و پوشیدگی زن برای زندگی کشاورزی اختراع شده و برای زندگی کشاورزی هم امر مناسبی بوده. وقتی که زندگی عوض میشود و ابزار جدید میآید باید قانون دیگری تنظیم شود. این میشود تضاد. ولی اگر صرفاً به این جهت بگوییم، فوراً میآیند آن قانون را تغییر میدهند، پس چرا تغییر نمیدهند؟ نه، این امر قهراً مسئله دیگری را پیش میآورد؛ یعنی تضاد میان ابزار تولید و روابط تولید- که در واقع تضاد میان زیربنا و روبناست- منجر به تقسیم جامعه به دو گروه و دو طبقه میشود: طبقهای که طرفدار همان روبناست، یعنی وابسته به ابزار کهن است و قهراً طرفدار همان روابط موجود است، یعنی با اینکه زیربنا عوض شده میخواهد روبنا را حفظ کند؛ و طبقه جدیدی که میخواهد خودش را با زیربنا یعنی با ابزار تکاملی جدید هماهنگ کند و روبنا را عوض نماید. اینجاست که کشمکش و تضاد در میگیرد و روز به روز شدت پیدا میکند، والّا خود ابزار تولید و روابط که نمیتوانند با هم بجنگند.
انسانها هستند که با یکدیگر میجنگند؛ انسانهای طرفدار روابط کهن که این روابط براساس ابزار تولید قدیم بوده، و انسانهای طرفدار روابط جدید متناسب با ابزار تولید جدید. و لذا اینها میگویند تاریخ فقط جنگ طبقاتی است.
آن ابزار تولیدی که اینها میگویند تکامل پیدا میکند، مقصود خود انسانها نیست. اینها معتقدند که انسان ابزارساز است و ابزار هم انسان ساز، نه اینکه خود انسانها ابزار هستند. میخواهند بگویند که انسان ابزار را میسازد ولی ابزار هم انسان را میسازد، یعنی انسانهایی که با ابزارهای جدید سروکار دارند قهراً با انسانهایی که با ابزارهای قدیم سروکار داشتند فرق میکنند و حتماً تکامل یافتهتر هستند. بگذارید مسئله دیگری را هم عرض کنم.
باید و نباید در مارکسیسم
در منطق مارکسیستها کلمه «حق و ناحق» و «باید و نباید» به آن معنا معنی ندارد. ما در منطقهای خودمان این حرف را به کار میبریم، میگوییم: انسان باید طرفدار فلان گروه باشد، نباید طرفدار فلان گروه دیگر باشد، این کار خوب است و آن کار بد است. این با منطق کسانی جور در میآید که انسان را محکوم یک جبر خاص زندگی نمیدانند، یعنی در مورد یک موجود آزاد است که باید