مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٩ - ارزش وجدان انسان
کرد، یکی فلسفهای که تکیه بر هستی میکرد و دوم فلسفهای که تکیه بر شدن میکرد.
طرفداران نوع اول مانند دکارت و کانت، و طرفداران فلسفه شدن در دوره جدید هگل و قبل از میلاد هم هراکلیت طرفدار همین حکمت بوده. میگوید:
«فلسفه نوع اول که از حکمت ارسطو و مکتب حقوقی روم و همچنین حکمت علمای دینی مسیحی (حداقل علمای دینی مسیحی کشورهای لاتین) ریشه میگیرد قرنها فلسفه کلاسیک غرب و فلسفه طلاب دینی مسیحی به شمار میرفت و همچنین فلسفه دکارت بود. این فلسفه به ابدیت تغییرناپذیر روح، حقیقت و اصول اخلاقی معتقد است: آنچه در گذشته حقیقت داشته است امروز نیز حقیقت دارد و همیشه حقیقت خواهد داشت. راستی، زیبایی و درستی، تمام انعکاسی از وجود یزدانی است که جاودانی است یعنی خارج از زمان قرار دارد، زیرا زمان به معنای تغییرات است و خدا که یکباره به کمال رسیده است تغییر پذیر نیست.» [١]
پس فلسفهای که بر مبنای هستی پیش میرود معتقد به یک سلسله حقایق ثابت و تغییرناپذیر است که از جمله روح و حقیقت و اصول اخلاقی است. اما این فلسفه نوع دوم که فلسفه شدن است، به این صورت دربارهاش شرح میدهد:
«فلسفه نوع دوم که حکمت شدن است و دو قرن پیش از ارسطو توسط نخستین فیلسوفهای یونانی بیان شده بود برخلاف فلسفه قبل با زمان درآمیخته است.
هراکلیت میگفت: «همه چیز جاری است؛ هرگز نمیتوان در یک رودخانه دو بار آبتنی کرد.» حکمتی است مبتنی بر تحول که بهطور مستقیم به فلسفه تاریخ منجر میشود، در صورتی که فلسفه پیشین به منطق میانجامید. فلسفهای ساکن نیست بلکه دارای تحرک است. هگل میگوید: شدن، نخستین اندیشه قابل لمس است و لذا نخستین شناخت ذهنی است در حالی که هستی و نیستی مفاهیم انتزاعی توخالی هستند.» [٢]
دو نوع تقسیم فلسفه :
١. ایده آلیسم و ماتریالیسم
اینجا هم نقص زیادی در گفته آقای پی یتر هست. اغلب خود فرنگیها- خصوصاً ماتریالیستها-
[١] همان، ص ١٦ و ١٧.[٢] همان، ص ١٧.