مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٠٠ - ارزش وجدان انسان
شرایط مالیت یا ارزش مبادله :
١. ارزش استعمال یا مفید بودن
حال برویم سراغ مالیت یا به قول اینها ارزش. ارزش مبادلهای از کجا پیدا میشود؟ اگر بگویند ارزش استعمال از کجا پیدا میشود، گفتیم ریشه ارزش استعمال مطلوبیت است، نافع و مفید بودن است، همین قدر که چیزی برای بشر نافع و مفید بود میگوییم ارزش استعمال دارد، اعم از آنکه برای یک فردْ بالخصوص ارزش استعمال داشته باشد مثل همان عکس پدر که مثال زدیم یا اینکه برای عموم مردم ارزش استعمال داشته باشد. اگر چیزی ارزش استعمال نداشته باشد شرعاً هم میگویند مالیت ندارد، و در فقه میگویند چیزی که مالیت ندارد مبادله آن جایز نیست یعنی نمیشود آن را به جای مال به کار برد.
شنیدم بعضی از اعیان و اشرافهای قدیم که همیشه دنبال یک چیزی میگردند که برای اینها امتیازی از دیگران باشد، وقتی امتیازهایی در جامعه کسب میکنند و بعد میبینند این امتیازها را دیگران هم کم کم برای خودشان گرفتند و شریک پیدا کردند و اینها از آن تنهایی و یگانگی خارج شدند، اینها را دور میریزند و باز میروند دنبال یک چیزی که دیگران نداشته باشند. مثل خانمهایی که میخواهند یک لباسی داشته باشند که هیچ کس نداشته باشد. آن لباس تا آن وقت برایش ارزش دارد که کس دیگر آن را ندارد، همین قدر که یکی دو نفر دیگر این لباس را پیدا کردند دیگر برای او از ارزش میافتد. این خلاصه یک مطلبی است که یک چیز تا وقتی برای او ارزش دارد که دیگران ندارند.
مرحوم آقای حاج میرزا علی آقا [شیرازی] میگفت که زنهای اعیان و اشراف قدیم آن اوایل از زر و زیور- که قدیم خیلی معمول بود- زیاد استفاده میکردند، انواع طلاها بالخصوص به دستهایشان میبستند و به سینه هایشان میانداختند. کم کم طلا در میان مردم زیاد شد، این امتیاز از این اشراف گرفته شد، دیگر اینها اصلًا طلا استعمال نمیکردند. ولی از طرف دیگر اگر هیچ هم نمایش نداشته باشد که نمیشد، لذا هرچه طلا داشت به کلفتش میداد که پشت سرش میآمد، تمام طلاها را او به دستهایش میبست و به سینهاش میانداخت و این خانم همانطور بیطلا میآمد؛ هم طلاهایش را نشان میداد و هم ضمناً میگفت آنچه که تو به سر و دست خودت زدهای من به کلفتم دادهام، من بالاتر از این حرفها هستم که از این طلاها استفاده کنم. میگفتند که اینها مثلًا میآمدند مهر دختر خودشان را [یک امر عجیبی قرار میدادند.] یکی که میخواست بگوید دیگر دختر من بالاتر از این است که من پول و ملک و امثال اینها را مهر او قرار بدهم (چون اینها دیگر رایج شده بود) میگفت مهر او یک من بال مگس است! ارزش آن فقط این بود که گیر آوردنش کار مشکلی است. سه سال بدبخت باید برود مگس شکار کند تا بتواند مهر دختر او را تهیه کند. حالا