مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٦٠ - ارزش وجدان انسان
توجیه روانشناسانه و یک نوع توجیه جامعه شناسانه. زمینه را دارد بیان میکند. پیغمبران هم که به عقیده اینها فردی از افراد بشر هستند، منتها افرادی که برجستگی خاص دارند که وقتی در زمینهای یک فکر پیدا شد قهراً این فکر در شخصی طلوع میکند، جهش پیدا میکند، به آن شکل ظاهر میشود. این حرف نامربوط است.
مرحله دوم گرایش از ایده آلیسم هگل به ماتریالیسم مارکس
بعد ما باید وارد مرحله دوم بشویم ببینیم که مارکس چه کرد؟ تا اینجا قدمی بود که [فویرباخ] برداشت. تعبیر این کتاب این است (اول تعبیر ضعیفی دارد ولی مقصودش روشن است، مخصوصاً بعدها روشنتر میشود.) میگوید فویرباخ از همه خداگرایی هگل به سوی خداناگرایی و بشرگرایی آمد ولی مارکس به سوی ماده گرایی آمد. مرحله دوم این است که به سوی ماده گرایی آمد و از ماده گرایی تاریخی شروع کرد تا به ماده گرایی فلسفی تعمیم یافت. این عبارت یک عبارت ناقصی است. کأنّه فویرباخ به سوی ناخداگرایی آمد ولی دیگر به سوی ماده گرایی نیامد، در صورتی که ناخداگرایی همان ماده گرایی بود. بعد هم خودش به این مطلب تصریح میکند. این مطلب هم که بعد میگوید ولی مارکس به سوی ماده گرایی آمد، یعنی کار اضافهای که او کرد این بود که فلسفه هگل را یک فلسفه ماده گرا کرد، یک ماده گرایی تاریخی و بعد ماده گرایی فلسفی. این هم احتیاج به توضیح دارد و آن توضیح این است: هگل منطقی دارد که همان منطق دیالکتیک است که خیلی دربارهاش سخن گفته شده است. آن، منطق است، طرز تفکر است. فلسفهای دارد که آن فلسفهاش اگر ایده آلیسم نیست ماتریالیسم هم نیست. حقیقت این است که مارکس ماتریالیسم را از فویرباخ و آن مادیون قرن هجده بلکه قبل از فویرباخ گرفت ولی منطق دیالکتیک را از هگل گرفت ... [١]
در بحثهای گذشته سیر تحول مارکسیسم و ریشههای آن بیان شد، اینکه از کجا شروع شد و چگونه تحول پیدا کرد. از هگل شروع شد و بعد به افکار فویرباخ رسیدیم و بعد به افکار مارکس، و این کتاب هم طوری مطلب را تلقی کرد که فویرباخ در افکار خودش از هگل پیش افتاد و مارکس هم از فویرباخ پیش افتاد و در چه جهاتی بود. اینها قبلًا گفته شد، تکرار نمیکنم. یکی از آن مسائل که جنبه انسانی قضیه بود [این است:] هگل بر اساس فلسفه خودش سخنی گفته بود در باب روح و طبیعت یا ایده و طبیعت. او چنین فرض کرده بود که روح یا ایده به منزله تز است و طبیعت به منزله آنتی تز، یعنی طبق اصل او روح- و هر تزی- بعد از آنکه خود را تثبیت میکند، به
[١] [مطلب ناقص است، در نوار به همین صورت است.]