مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٦ - نظریه هگل درباره روح زمان
به حسب سرشت خود متکامل است. جامعه یک سرشت دارد همینطور که فرد سرشت دارد.
- اگر جامعه شخصیت دارد باید همیشه مسیرش رو به جلو رفتن باشد و هیچ گاه انتکاس [١] نداشته باشد.
استاد: نه، اینها با یکدیگر منافات ندارد. این را بعد عرض میکنیم. درباره یک شیء که به حسب طبع جلو میرود، در مواردی که اراده و آزادی در آن هیچ دخالت نداشته باشد مطلب از همین قرار است، مثل یک گیاه که رشد میکند. ولی- چنانکه عرض کردیم- افراد هم در عین حال اصالتی دارند، چون بالاخره انسان است، همان وضع خاص انسان اقتضا میکند که جامعه با اینکه در مجموع خود متحول و متکامل است [تحت تأثیر اراده و آزادی افراد نیز باشد.] «در مجموع» یعنی «مجموع جامعهها در مجموع زمانها» نه اینکه هر جامعهای در هر زمانی رو به تکامل است.
جامعهها بعضی انحطاط پیدا میکنند، برخی انقراض پیدا میکنند، جامعه اجل دارد، مرگ دارد، و حتی لازم نیست که در یک زمان خاص [مجموع جوامع بشری از یک زمان خاص ماقبل آن جلوتر باشد و] مثلًا اگر ما قرن دوازدهم هجری را در نظر بگیریم، بگوییم حتماً باید قرن دوازدهم هجری دنیا (حتی در مجموعه جامعههای دنیا) از قرن ششم هجری دنیا جلوتر باشد. این هم لزومی ندارد. ولی اگر مجموع جامعهها را در مجموع زمانها و به عبارت دیگر بشریت را در مجموع زمانها در نظر بگیریم متکامل است، که این از خصلت خاص زندگی اجتماعی و خصوصیت بشر سرچشمه میگیرد.
- مجموع جامعه در زمان جاهلیت منتکس بوده، یک فرد آمده ...
استاد: «مجموع جامعهها در مجموع زمانها». شما یک زمان خاص را در نظر گرفتهاید. اینکه عرض کردم «قرن دوازدهم» مقصودم همین بود، یعنی مانعی ندارد که مجموع جامعهها در یک زمان از دو قرن پیش از آن عقبتر برود. در نظریه مارکسیستها جبراً باید جلو بیاید، ولی از نظر ما اینطور نیست. در نظریه ما مجموع جامعهها در مجموع زمانها جلو میآید نه در یک زمان خاص؛ یعنی ممکن است قرن چهاردهم از قرن سیزدهم عقبتر باشد ولی این درست مثل این است که یک شیء به طرف جلو حرکت میکند، گاهی برمیگردد، باز جلو میرود، باز برمیگردد، ولی
[١] [یعنی سرنگون شدن.]