مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٨ - نظریه ادواری بودن تاریخ
- پس این تطور تاریخ، خودش معلول آن تحولات نیست؟ یعنی تطور ملل، اینکه نوع و ماهیتشان یکدفعه تغییر میکند، این خودش به اصطلاح یک تغییر کلی است که در اثر آن تحولات کوچک به وجود آمده.
استاد: آنجا که صحبت از نقطه حساس بود [١] تا اندازهای میشد این حرف شما را درباره آن نقطه حساس، یعنی آن گردشگاههای تبدل نوعی تاریخ، گفت. این مسئله به هر حال مسئله جداگانهای است. ممکن است شما اساساً نظریهای در اینجا ابراز بدارید و آن نظریه همین باشد؛ بگویید این عاملهای خاصی که اینها ذکر کردند، همین تبدلهای تدریجی، تغییرهای تدریجی در همه شئون زندگی، یکمرتبه جهش وار تبدیل میشود به یک تغییر کیفی. ممکن است کسی این نظر را بگوید، ولی به هرحال این مسئله غیر از آن مسئله است. اینکه انسان دنبال این باشد که جامعه تبدل نوعی پیدا میکند یک مسئله است، و اینکه علتش چیست مسئله دیگری است. اولی پذیرفتن این مسئله است که اصلًا ماهیت جامعه تغییر میکند، بدین معنی که تمام تشکیلات و نظامات جامعه، از آن بن گرفته تا رو، بکلی عوض میشود [و جامعه] نوع دیگری شمرده میشود غیر از نوع اولش [ولی دومی شامل این مسئله نیست.] از نظر مارکسیستها نوع ابزار تولید که تغییر کرد، نوعیت جامعه نیز عوض میشود.
نظریه ادواری بودن تاریخ
گویا در ذیل بیان «توجیه تاریخ از راه دین» مطلب دیگری را گنجانده که به آن ارتباط ندارد؛ یعنی نظریه دیگری درباره تاریخ هست و آن نظریه ادواری بودن تاریخ است که به دین هم ارتباط ندارد.
این نظریه میگوید تاریخ همیشه یک حرکت دوری را طی میکند، حرکت خود را از نقطهای شروع میکند بعد دومرتبه برمیگردد به همان نقطه. توجیه دینی هم نمیخواهند بکنند، توجیه طبیعی میخواهند بکنند؛ میگویند: ابتدا توحش است. در توحش، فکر و فرهنگ و تمدن نیست ولی اراده و قدرت روحی هست. در اثر این حالت توحش، قدرت اجتماعی به وجود میآید. بعد قدرت، تمدنی را به وجود میآورد. بعد که تمدن و فرهنگ به وجود آمد، به تدریج افکار خیلی عالی و ظریف به وجود میآید و هرچه که بشر در تمدن و فرهنگ بالاتر برود از ارادهاش کاسته میشود و تا حد زیادی نیز- به تعبیر ما- نعمت زده میشود و این نعمت زدگی، افراد را [خصوصاً طبقه حاکمه را] سست میکند و همین منجر به یک سلسله انقلابات یا منجر به این میشود که قوای دیگری از
[١] [اشاره به متن کتاب لذات فلسفه است.]