مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٥٥ - ارزش وجدان انسان
دیندارها که همیشه وقتی در این گونه موقعیتها قرار میگیرند چون راه حل مشکل را نمیدانند تسلیم میشوند، میگویند اصلًا در عبادت هم آدم نباید حالت خضوع و تسلیم به خودش بگیرد و مرتب اظهار عجز و لابه کند؛ نه، انسان باید وقتی که دعا هم میکند با مشت گره کرده دعا کند (خنده حضار) برای این که اگر غیر این باشد از خود بیگانه شده است. از این چرت و پرتها میبافند و به همدیگر میگویند. (این سخنان نتیجه ریشه یافتن این مزخرفاتی است که اینها میگویند.) من شنیدهام، گاهی این حرفها را میزنند که اصلًا در حال دعا هم آدم نباید آن قدر حالت ذلت و انکسار و بدبختی و فلاکت به خود بگیرد؛ انسان شخصیتش را در مقابل خدا هم باید حفظ کند و الّا از خود بیگانه شده است. (واقعاً این جریانها مصیبتی است!)
آیا دین منشأ از خودبیگانگی است؟
حال، اینها متکی به چه دلیلی است؟ اینها دیگر برای این افراد دلیل نمیخواهد چون تمام اینها حالت فرضیه دارد. این را ما مکرر گفتهایم که ما وقتی میخواهیم از نظر جامعه شناسی درباره پیدایش یک پدیده فکر کنیم، اگر آن پدیده هیچ تکیه گاه منطقی برای بشر نداشته باشد، ناچار باید برای آن یک علت غیرمنطقی جستجو کنیم، یک علت اجتماعی، علت روانی، چنین چیزی، برای این که منطق که بشر را به اینجا نمیکشاند، پس یک امر دیگری، یک عادتی، یک خیالی، یک توهمی [سبب آن پدیده شده است.] مثلًا ما اگر ببینیم که مردم برای عدد ١٣ یک نحوست خاص قائل هستند، با توجه به این که امکان ندارد که بگوییم بشرِ گذشته به یک منطقی دست یافته که طبق آن منطق عدد ١٣ با عدد ١٢ و عدد ١٤ متفاوت بوده است، میگوییم پس ناچار یک علتی غیر از منطق باید در اینجا دخالت داشته باشد. اینجا جای این هست که انسان برود دنبال علل اجتماعی، علل روانی. آن وقت فرضیهها پیش میآید. گاهی هم دلیل پیدا میشود. اغلب هم دلیل پیدا نمیشود، یک فرضیههایی در این زمینهها ممکن است پیدا شود که منشأ این پدیده چیست.
مثلًا چرا بعضی برای نعل اسب یک احترامی قائل هستند، تأثیری قائل هستند؟ این که نمیتواند یک منطقی داشته باشد، پس ناچار یک جریان غیرمنطقی سبب آن شده است.
ولی اگر یک امری مبنای منطقی داشته باشد، ولو غلط، بشر فکر و منطقش او را به آنجا کشانده ولو در فکر و منطقش هم اشتباه کرده باشد. فرق است میان چیزی که منطق ندارد و چیزی که منطق دارد ولی بشر در منطق خودش اشتباه کرده است. مثلًا چرا بشر گذشته عناصر را چهارتا میدانست، آب و خاک و هوا و آتش؟ این را که ما نمیتوانیم آن جور در علتش جستجو کنیم که در باب مبدأ [نحوست] ١٣ جستجو میکنیم. این علم بشر بوده که به آنجا رسیده، یعنی بشر با یک منطق به آن رسیده بوده است، عالم را این قدر کشف کرده بوده که آنچه ما میبینیم مرکباتی