مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٩٣ - ارزش وجدان انسان
نتیجه گیری کرد: بیاییم مال بابا را قسمت کنیم، و سهم خودش را گرفت و رفت.
حال، دیگران میگویند مسئله اعتبار مالکیت نسبت به هر شیء مفید، بالخصوص اگر انسان نقشی در تحصیل و تولید آن، در به وجود آوردن و به صورت یک امر مفید در آوردن آن داشته باشد، یک امری است که غریزه بشر است بلکه غریزه هر حیوانی است. یک حیوان هم اگر لانهای را میسازد این شکل لانه را او به وجود آورده، بعد که این لانه را ساخت این را به خود اختصاص میدهد یعنی از آن همانطور دفاع میکند که از عضو بدن خودش. بچه انسان جزء اولین احساسهایی که در او پیدا میشود حس مالکیت است. گاهی اوقات به همان زور ظلّ السلطانی وقتی یک چیزی گیرش آمد برمیدارد و میگوید مال من است، دیگر مال او شد. یا لااقل آن چیزی را که به او به عنوان کفش و لباس دادهاند یک حالتی در خود و یک رابطهای میان خودش و آن چیز احساس میکند که اسمش اختصاص است. خوب، این حس که ما میبینیم در حیوانات وجود دارد، در کودک انسان وجود دارد، آیا در انسان اوّلی وجود نداشته است؟ وجود داشته، منتها یک مسئله دیگر هم هست و آن این است که آنجا که عواطف قویاً حاکم باشد مرز «من» ها فرو میریزد؛ یعنی در اثر عواطف «من» تبدیل به «ما» میشود نه صرف اینکه اشتراکاً زندگی میکنند.
همین حالتی که گفتیم، الآن هم در محیطهای خانوادگی وجود دارد. حس مالکیت، خیلی شدید و قوی هم هست ولی یک پدر خانواده این حس «من»، «مال من» را که در مقابل همه افراد دیگر احساس میکند در داخل خانواده ندارد؛ نسبت به همسر و فرزندانش «مال من است نه مال تو» برای او مطرح نیست. همه «من» ها در اینجا یک واحد «من» را تشکیل میدهند، یعنی همه اینها به منزله یک «من» و یک «ما» هستند. چه چیزی این کار را کرده؟ عواطف. اینها با همدیگر منافات ندارند. آن حس مالکیت هست ولی آن حس مالکیت در کنار یک عاطفهای قرار گرفته است که «من» ها را به «ما» تبدیل کرده، یعنی دیگر «من» به عنوان یک فرد وجود ندارد. وقتی اینطور باشد، مالکیت اشتراکی به این معنا را در منطقهای که عاطفه حکمفرماست نتیجه میدهد.
در جامعههای پیشرفته- علم هم ثابت کرده- تدریجاً روابط خانوادگی ضعیف شده است. قبلًا گفتیم در جامعههای گذشته، شاید به علت اینکه هنوز ثمرات تمدن را نچشیده بودند عواطف رَحِمی خیلی قویتر بوده؛ یعنی نظیر روابطی که ما امروز میان برادرها میبینیم، میان پسرعموها، پسرداییها، پسر خالهها، حتی دورترها تا دو سه پشت وجود داشته است. تاریخ هم نشان میدهد که اگر یک نفر فقیر میشد افراد قبیله به سراغش میرفتند، فوراً بچه هایش را بین خود تقسیم میکردند یا زندگیاش را اداره میکردند، یعنی همان عواطف حکم میکرد و چنین کاری را میکردند. حتی میتوان در قصه ابوطالب این حرف را زد. گرچه من خودم شخصاً آن قصه را مجعول میدانم، ولی اینجور قضایا بوده است که وقتی ابوطالبی فقیر میشود خویشان نزدیک