مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٠ - ارزش وجدان انسان
میکند. چون فرض این است که وجدان انسان اصالتی ندارد جز منعکس کردن شرایط مادی زندگی؛ مثل آینهای که وقتی آن را در این شرایط قرار دهید آن صورت را منعکس میکند، در شرایط دیگر قرار دهید صورت دیگری را منعکس میکند. دیگر آینه نمیتواند یک نوع قضاوت هم در این بین داشته باشد یا خودش را از شرایط خویش آزاد کند.
جهت دیگر که اصالت فکر و اصالت قضاوت را در انسان نفی میکند جنبه منطقی و دیالکتیکی آن است. قسمتی از این جنبه را هم در بیانات گذشته گفتیم ولی بعد متوجه شدیم که از یک جهت ناتمام بوده که حال آن را تکمیل میکنیم.
آنجا که هسته اصلی تفکر دیالکتیکی را تشریح میکردیم گفتیم که اگر این تفکر تنها متوجه این جهت باشد که اشیاء را در حالت حرکت و در حال جریان ببیند، این امری نیست که دیگران با آن اختلاف داشته باشند. گو اینکه اینها سعی دارند که دیگران را مخالف با این اصل جلوه دهند ولی واقعیت اینجور نیست. اصل تأثیر متقابل اشیاء در یکدیگر هم گفتیم اصلی است که مورد انکار نیست. اصل تضاد هم اجمالًا اصلی است که مورد انکار نیست، به معنی تضاد عناصر طبیعت و تضاد عناصر اجتماع با یکدیگر و حتی تأثیری که تضاد در حرکتها دارد و حرکتها در تضادها. بعد گفتیم ولی آن چیزی که هسته اصلی این تفکر است [١] این است که اصل حرکت و جریان حتی بر فکر هم حاکم است یعنی افکار هم مشمول این قانون هستند- که لازمه این مطلب این است که اصول هم متغیر باشد- زیرا قانون (قوانین علمی یا قوانین فلسفی که ما درک میکنیم) آن وقت قانون است که صورت کلیت به خود بگیرد. مثلًا در زیست شناسی، جریانی که در مورد یک حیوان بالخصوص وجود دارد یک امر جزئی است، جریانی هم که در مورد یک فرد دیگر از حیوان است یک امر جزئی است، در مورد حیوان دیگر هم امر جزئی است (در طبیعت هیچ چیزی به صورت کلی وجود ندارد، هرچه در طبیعت وجود دارد به صورت فردی و شخصی وجود دارد. اینکه میگویند کلی طبیعی در خارج موجود است، کلی طبیعی یعنی آن چیزی که نه کلی است و نه جزئی والّا کلی با صفت کلیت فقط در ذهن وجود دارد) آنگاه ذهن انسان از این امور جزئی قوانین کلی و یک کلیت را انتزاع میکند که این قانون کلی با صفت کلیتش در ذهن وجود دارد و به صورت کلیتش است که یک اصل است. اگر بنا بشود که فکر هم جبراً مانند ماده، متحول و متغیر باشد لازمهاش این است که هیچ اصل ثابتی در عالم وجود نداشته باشد و همه اصول عالم متغیر باشد چون محتوای فکر هرچه هست متغیر است؛ یعنی محتوای ماده و طبیعت و از آن جمله مغز
[١] و به این دلیل تفکر دیالکتیکی را ما نفی میکنیم، یعنی به این یک قسمتش نظر داریم که در مارکسیسم اصیل این قسمت مخصوصاً مورد توجه است.