سه رسائل فلسفى - الملا صدرا - الصفحة ١٦٣
عبارت حديث را مختلف نقل نمودهاند و اين خود واضح است كه حضرت در موارد مختلف با عبارات مختلف (با حفظ وحدت معنا و مفهوم) مأموريت خود را انجام داد و امر إلهى را اجابت نمود.
از كتاب و عترت به (خليفتين) تعبير شده است، كما فى حديث الثعلبى و حديث احمد فى مسند (جلد ٥، ص ١٨٢ و ١٨٩) عن زيد بن ثابت: انى تارك فيكم خليفتين كتاب اللّه و اهل بيتى (لفظ اهل بيت مفسر لفظ عترت است، يعنى عترت همان اهلبيتاند) ... و انهما لن يفترقا (از لن، نفى ابد مستفاد مىشود) و اين خود واضح است كه خلافت در قرآن، همان اشتمال اين كتاب است بر احكام و معارف و ... و خلافت اهل بيت همان امامت و قيام به حفظ شريعت است و تفريق حق و باطل و هكذا. و ديگر آنكه در صدر برخى از اين روايات است كه قال رسول اللّه: يوشك ان يأتينى رسول ربى فاجيب. و يا: كأنّى قد دعيت، فاجبت، معلوم مىشود پيغمبر براى آنكه در امر امت اهمال روا نداشته باشد، تكليف مسلمانان را معلوم فرموده است و در اين مسأله مهم كه از
را با آنكه خود از حضرت رسول شنيده بود طرح نمود، اما به چه دليل
اين كلام از عمر صادر شد، آن است كه صاحب ملل و نحل، شهرستانى گويد: اعظم خلاف بين
الأمّة خلاف الإمامة، اذ ما سل سيف فى الاسلام على قاعدة دينيّة، مثل ما سل على
الإمامة فى كل زمان. اوّل كسى كه مصدر اين خلاف گرديد خليفه اوّل بود؛ اصل مطلب متفق
عليه است، ولى كلام صادر از عمر در مقام به حسب عبارت مختلف نقل شده است. قال رسول
اللّه صلّى اللّه عليه و آله فى مرض موته: ايتونى بدواة و بيضا، لازيل عنكم مشكل
الأمر و اذكر لكم من المستحق بعدى (معلوم مىشود پيغمبر به امر خداوند مأمور بود،
خليفه را با نص معيّن نمايد) قال عمر: دعوا الرجل فانّه ليهجر (كنايه از اين كه ما
خود طرح اين كار را ريختهايم). بخارى- محمد بن اسماعيل- خود از عبد اللّه بن عباس نقل كرده است:
لما اشتد بالنبى مرضه الّذي توفّى فيه قال صلّى اللّه عليه و آله: ايتونى بدواة و
قرطاس اكتب لكم كتابا لا تضلّوا بعدى، قال عمر: ان رسول اللّه قد غلب عليه الوجع،
حسبنا كتاب اللّه (خليفه با علم به صدور احاديث ثقلين به اين كلام تفوّه نمود)،
پيغمبر در حالتى كه از مرض رنج مىبرد، صحابه به مشاجره مشغول بودند كه حضرت
ناراحت شد و فرمود: برخيزيد و برويد، «لا ينبغى عندى التنازع» و نيز همين عامّة خود نقل كردهاند كه بعد از
اين ماجرا پيغمبر فرمود حبيب من بيايد، عايشه رفت و پدرش را آورد، حضرت رو
برگرداند و باز فرمود: چرا حبيب من نيامد، عمر را خبر كردند، باز حضرت اعراض نمود
كه عايشه گفت: به خدا قسم غير على كسى را نمىطلبد، حضرت امير به بالين پيغمبر
حاضر شد و او را روى پارچهاى كه خوابيده بود نشاند، حضرت رسول سر مبارك را در
دامن على گذاشت و جان به حق تسليم نمود. اين روايت را ما با سند آن نقل مىكنيم.