دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١١ - ٦/ ١١ سعد بن ابى وقاص
در روز غديرِ خم، پيامبر خدا پس از ستايش و ثناى خداوند فرمود: «آيا مىدانيد كهمنبر مؤمنان، سزاوارترم؟».
گفتيم: آرى.
فرمود: «پروردگارا! هر كس كه من مولاى اويم، على مولاى اوست. آن كه او را دوست مىدارد، دوست بدار، و آن كه او را دشمن مىدارد، دشمن بدار».
در جنگ خيبر، در حالى كه چشمْ درد داشت و جايى را نمىديد، نزد پيامبر ٦ آورده شد. گفت:" اى پيامبر خدا! چشم من، درد مىكند". به چشمش آب دهان ماليد و برايش دعا كرد و تا زمانى كه به شهادت رسيد، دچار چشمْ درد نشد و خيبر را هم فتح كرد.
و پيامبر خدا، عمويش عبّاس و ديگران را از مسجد، بيرون كرد. عبّاس بهوى گفت: ما را كهاز خويشان و عموى تو هستيم، بيرون مىكنى و على را ساكن مىكنى؟ فرمود: «من شما را بيرون نكردم و او را ساكن نساختم؛ بلكه خداوند، شما را بيرون كرده و او را ساكن ساخته است».
٣٨١٢. المستدرك على الصحيحين به نقل از قيس بن ابى حازم: من در مدينه بودم و در بازار مىگشتم تا به محلّه «احجار الزّيت» رسيدم. جمعى را ديدم كه بر جنگجويى نشسته بر اسب، گِرد آمده بودند و او على بن ابى طالب را دشنام مىداد. مردم در اطرافش بودند كه سعد بن ابى وقّاص رسيد و ايستاد و گفت: چهخبر است؟
گفتند: مردى على بن ابى طالب را دشنام مىدهد.
سعد، پيش آمد و مردم، راه را باز كردند تا نزديك آن مرد رسيد و گفت: اى مرد! چرا به على بن ابى طالب، بد مىگويى؟ آيا او اوّلين مسلمان نبود؟ آيا اوّلين كسى نبود كه با پيامبر ٦ نماز گزارْد؟ آيا زاهدترينِ مردم نبود؟ آيا داناترينِ مردم نبود؟
و همچنان گفت تا اين كه افزود: آيا شوهر دختر پيامبر خدا نبود؟ آيا در جنگهاى آن حضرت، پرچمدار او نبود؟
آنگاه، رو به قبله ايستاد و دست خود را بلند كرد و گفت: پروردگارا! اين مرد، ولىاى از اولياى تو را بد مىگويد. پس تا قدرتت را به آنان نشان ندادهاى، اين جمع را متفرّق نكن!