دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٢٩ - ٣/ ٥ ٥ هفتتا و هفتتا تحقق يافته و يكى باقى مانده
است و بازداشتن وى از آنچه كه خدا از آن بازش داشته است، نديد، حكومت را از من به نفع [عثمان] پسر عفّان تغيير داد، بهخاطر طمعى كه در وى براى خلافت خودش داشت.
و پسر عفّان، مردى بود كه نه با وى و نه با هيچ كدام از آنان كه با او بودند، هرگز برابرى نكرده بود چه برسد به ديگران؛ نه در بدر كه قلّه افتخارشان بود [افتخارى كسب كرده بود]، و نه در غير آن از جنگهايى كه خداوند، فرستاده خودش را بدانها اكرام كرد و با وى، كسانى از اهل بيتش را [نيز] بدانها ويژه ساخت.
بر مردم، چند روز از آن روزشان نگذشته بود كه پشيمانىشان آشكار شد و عقبنشينى كردند و هر كدام ديگرى را مقصّر دانستند. هر كس خويش را و ياران خود را سرزنش مىكرد. از روزگار حاكميت آن مستبد (عثمان)، چندان نگذشته بود كه او را تكفير كردند و از او بيزارى جُستند و [او] به سوى ياران ويژه خود و نيز ديگر ياران پيامبر خدا رفت و درخواست برگشت از بيعتشان كرد و از اشتباه خود، به درگاه خدا توبه كرد!
اى برادر يهود! اين [اشتباه]، از نظيرش بزرگتر و فجيعتر و سزاوارتر براى ناشكيبايى بود. از اين، چيزى به من رسيد كه قابل وصف نيست و زمانش پايانپذير نيست و من را در اين خصوص، جز شكيبايى بر آنچه مىچشم و از آن به من مىرسد، چارهاى نبود.
همه باقىمانده آن شش تن، نزد من آمدند و از آنچه در حقّ من مرتكب شده بودند، برگشتند و از من مىخواستند كه عثمان را خلع كنم و بر او يورش برَم و حقّم را بگيرم و به من دست داده، بيعت بر مرگ زير پرچم من يا دستيابى به حقّم را پيشنهاد كردند. سوگند به خدا اى برادر يهود چيزى مرا از اين كار بازنداشت، جز همان كه مرا از دو نظير آن باز داشت و ديدم كه ماندن با آنچه كه از جمع (جامعه اسلامى) مانده، براى من شادىآورتر و با دل من مأنوستر از نابود شدن آنان است، و مىدانستم كه اگر جمع را بر جان نثارى فراخوانم، اجابت مىكنند.
امّا نسبت به خودم، همه اينانى كه هستند و مىبينى و [نيز] ياران غايب پيامبر خدا، مىدانند كه مرگ در نزد من، چون نوشيدنىِ سرد در روز گرم براى فردى بسيار تشنه است.
من و عمويم حمزه و برادرم جعفر و پسر عمويم عبيده با خداى عز و جل و فرستاده او، بر مرگ، پيمان بستيم و آن را براى خداى عز و جل و فرستادهاش به سرانجام رسانديم. ياران من بر من پيشى
است و بازداشتن وى از آنچه كه خدا از آن بازش داشته است، نديد، حكومت را از من به نفع [عثمان] پسر عفّان تغيير داد، بهخاطر طمعى كه در وى براى خلافت خودش داشت.
و پسر عفّان، مردى بود كه نه با وى و نه با هيچ كدام از آنان كه با او بودند، هرگز برابرى نكرده بود چه برسد به ديگران؛ نه در بدر كه قلّه افتخارشان بود [افتخارى كسب كرده بود]، و نه در غير آن از جنگهايى كه خداوند، فرستاده خودش را بدانها اكرام كرد و با وى، كسانى از اهل بيتش را [نيز] بدانها ويژه ساخت.
بر مردم، چند روز از آن روزشان نگذشته بود كه پشيمانىشان آشكار شد و عقبنشينى كردند و هر كدام ديگرى را مقصّر دانستند. هر كس خويش را و ياران خود را سرزنش مىكرد. از روزگار حاكميت آن مستبد (عثمان)، چندان نگذشته بود كه او را تكفير كردند و از او بيزارى جُستند و [او] به سوى ياران ويژه خود و نيز ديگر ياران پيامبر خدا رفت و درخواست برگشت از بيعتشان كرد و از اشتباه خود، به درگاه خدا توبه كرد!
اى برادر يهود! اين [اشتباه]، از نظيرش بزرگتر و فجيعتر و سزاوارتر براى ناشكيبايى بود. از اين، چيزى به من رسيد كه قابل وصف نيست و زمانش پايانپذير نيست و من را در اين خصوص، جز شكيبايى بر آنچه مىچشم و از آن به من مىرسد، چارهاى نبود.
همه باقىمانده آن شش تن، نزد من آمدند و از آنچه در حقّ من مرتكب شده بودند، برگشتند و از من مىخواستند كه عثمان را خلع كنم و بر او يورش برَم و حقّم را بگيرم و به من دست داده، بيعت بر مرگ زير پرچم من يا دستيابى به حقّم را پيشنهاد كردند. سوگند به خدا اى برادر يهود چيزى مرا از اين كار بازنداشت، جز همان كه مرا از دو نظير آن باز داشت و ديدم كه ماندن با آنچه كه از جمع (جامعه اسلامى) مانده، براى من شادىآورتر و با دل من مأنوستر از نابود شدن آنان است، و مىدانستم كه اگر جمع را بر جان نثارى فراخوانم، اجابت مىكنند.
امّا نسبت به خودم، همه اينانى كه هستند و مىبينى و [نيز] ياران غايب پيامبر خدا، مىدانند كه مرگ در نزد من، چون نوشيدنىِ سرد در روز گرم براى فردى بسيار تشنه است.
من و عمويم حمزه و برادرم جعفر و پسر عمويم عبيده با خداى عز و جل و فرستاده او، بر مرگ، پيمان بستيم و آن را براى خداى عز و جل و فرستادهاش به سرانجام رسانديم. ياران من بر من پيشى
دانش نامه امير المومنين «٧» بر پايه قرآن، حديث و تاريخ، ج٨، ص: ٣٣٠
عُبَيدَةُ عَلى أمرٍ وَفَينا بِهِ للّهِ عَزَّ وجَلَّ ولِرَسولِهِ، فَتَقَدَّمَني أصحابي وتَخَلَّفتُ بَعدَهُم لِما أرادَ اللّهُ عَزَّ وجَلَّ، فَأَنزَلَ اللّهُ فينا: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا»[١] حَمزَةُ وجَعفَرٌ وعُبَيدَةُ، و أنَا وَاللّهِ المُنتَظِرُ يا أخَا اليَهودِ وما بَدَّلتُ تَبديلًا، وما سَكَّتَني عَنِ ابنِ عَفّانَ وحَثَّني عَلَى الإِمساكِ عَنهُ إلّا أنّي عَرفتُ مِن أخلاقِهِ فيمَا اختَبَرتُ مِنهُ بِما لَن يَدَعَهُ حَتّى يَستَدعِيَ الأَباعِدَ إلى قَتلِهِ وخَلعِهِ، فَضلًا عَنِ الأَقارِبِ، و أنَا في عُزلَةٍ، فَصَبَرتُ حَتّى كانَ ذلِكَ، لَم أنطِق فيهِ بِحَرفٍ مِن «لا» ولا «نَعَم».
ثُمَّ أتانِيَ القَومُ و أنَا عَلِمَ اللّهُ كارِهٌ؛ لِمَعرِفَتي بِما تَطاعَموا بِهِ مِنِ اعتِقالِ الأَموالِ، وَالمَرَحِ فِي الأَرضِ، وعِلمِهِم بِأَنَّ تِلكَ لَيسَت لَهُم عِندي، وشَديدٌ عادَةٌ مُنتَزِعَةٌ، فَلَمّا لَم يَجِدوا عِندي تَعَلَّلُوا الأَعاليلَ. ثُمَّ التَفَتَ ٧ إلى أصحابِهِ فَقالَ: أ لَيسَ كَذلِكَ؟ فَقالوا: بَلى يا أميرَ المُؤمِنينَ.
فَقالَ ٧: و أمَّا الخامِسَةُ يا أخَا اليَهودِ، فَإنَّ المُتابِعينَ لي لَمّا لَم يَطمَعوا في تِلكَ مِنّي وَثَبوا بِالمَرأَةِ عَلَيَّ و أنَا وَلِيُّ أمرِها، وَالوَصِيُّ عَلَيها، فَحَمَلوها عَلَى الجَمَلِ، وشَدّوها عَلَى الرِّحالِ، و أقبَلوا بِها تَخبِطُ الفَيافِيَ[٢]، وتَقطَعُ البَرارِيَ، وتَنبَحُ عَلَيها كِلابُ الحَو أَبِ، وتُظهِرُ لَهُم عَلاماتِ النَّدَمِ في كُلِّ ساعَةٍ وعِندَ كُلِّ حالٍ، في عُصبَةٍ قَد بايَعوني ثانِيَةً بَعدَ بَيعَتِهِمُ الاولى في حَياةِ النَّبِيِّ ٦، حَتّى أتَت أهلَ بَلدَةٍ قَصيرَةٍ أيديهِم، طَويلَةٍ لِحاهُم، قَليلَةٍ عُقولُهُم، عازِبَةٍ آراؤُهُم، وهُم جيرانُ بَدوٍ، ووُرّادُ بَحرٍ،
[١] الأحزاب: ٢٣.
[٢] الفيافي: البراري الواسعة، جمع فيفاء( النهاية: ج ٣ ص ٤٨٥« فيف»).