منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة - هاشمى خويى، ميرزا حبيب الله - الصفحة ٢٣١ - الترجمة
است تباه شود. پس از خدا بترس و موقف قيامت را بياد آر و از ريختن خون اين همه مسلمانان دست بدار كه من از پيغمبر شنيدم اگر أهل صنعاء و عدن بر كشتن مسلمانى همدست شوند خداوند همه آنانرا برو در آتش جهنم در اندازد، پس چگونه خواهد بود حال كسى كه اين همه أعلام مسلمين و بزرگان مهاجرين را كشته است.
أي على دست بدار از جنگى كه چون آسيا اين همه از أهل قرآن و عبادت كنندگان و أفراد با ايمان از پيرو جوان كه مؤمن مخلص و مقرّ و عارف بخدا و پيغمبرش بودند آرد كرده است.
أي أبو الحسن اگر از آن روي خويشتن را أمير و خليفه مىپنداري جنگي اين چنين روا مىدارى، بجانم سوگند كه اگر خلافت تو صحيح بوقوع مىپيوست گويا جاى آن بود كه توان گفت در ريختن خون مسلمانان معذور باشى، و لكن چگونه بصحّت رسيده باشد با اين كه أهل شام در بيعت تو در نيامدند و بدان راضي نشدند. بترس از خدا و قهرش، و بپرهيز از سخت گيرى و گوشمال دادنش و شمشير را از روى مردم در غلاف نه كه آتش جنگ مردمان را در ربود، و از آن دريا لشكر باندازه مشت آبي در تك گودالى بيش نمانده، خدا مستعان است.
أمير المؤمنين ٧ در جواب او نوشت:
اين نامهايست از بنده خدا علي أمير مؤمنان بمعاوية پور بو سفيان. أمّا بعد نامهاى باندرز از تو بما آمده كه عبارات آن از گفتار اين و آن چون جامه پينه دار بهم بر دوخته، و نوشتهاى بتكلّف انشاء شده بألفاظ نا مربوط آراسته بود آنرا بگمراهى خود زينت دادهاى و بانديشه بد خود فرستادهاى (در شرح گفتهايم كه هر عمل در لباس حقيقت نباشد ناچار بايد آنرا بيارايند تا بظاهر رنگ حقيقتش دهند و در معرض ترويجش در آورند).
نامه مردي كه نه بصيرتى دارد تا هدايتش كند و نه رهبري تا ارشادش نمايد هواى نفس دعوتش كرد، و او هم إجابتش، گمراهي افسار او را در دست گرفت و او نيز در پيش روان شد، از اين روى ژاژ خاييد و ياوه گفت و بانگ بيهوده