ترجمه خصال شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٣٤١ - ١٨ - احتجاج امير مؤمنان باين گونه خصلتها بر مردم در روز شوراى خلافت
فرمود هلا در ميان شما كسى است كه بزبان ميگويد شنيدم ولى مردم را بدوش خود سوار ميكند و با على دشمنى ميكند.
عرض كردند يا رسول اللَّه ما را از آنها آگاه كن.
فرمود پروردگارم مرا فرمان داده كه از آنها رو بگردانم براى قضائى كه گذشته همانا هر كدام شما اكتفا كند بدان چه در دل خود نسبت بعلى ٧ احساس ميكند؟ بخدا نه.
شما را بخدا در ميان شما كسى جز من هست كه برسم مبارزه نه تن پرچمداران بنى عبد الدار را كشته باشد پس از كشته شدن آنها صواب حبشى غلام آنها بميدان آمده فرياد ميزد بخدا بخون آقايان خودم جز محمد ٦ را نخواهم كشت كف بلب آورده دو چشمانش چون كاسه خون سرخ شده بود همه از او ترسيديد و كناره گرفتيد من جلو او رفتم مانند كاخ بلندى بود دو ضربت ميان من و او رد و بدل شد و من از كمر او را دو نصف كردم نيم زيرين او سر دو پا مانده بود مسلمانان باو نگاه ميكردند و ميخنديدند؟ بخدا نه.
شما را بخدا در ميان شما كسى جز من هست كه از مشركين عرب باندازه من كشته باشد؟ بخدا نه.
شما را بخدا در ميان شما جز من كسى هست كه چون عمرو بن عبد ودّ بميدان آمد و مبارز طلبيد و همهتان ترسيديد من بودم كه برخاستم رسول خدا ٦ بمن فرمود كجا ميروى؟ گفتم بعزم اين فاسق فرمود اين عمرو بن عبد ودّ است عرض كردم يا رسول اللَّه اگر او عمر بن عبد ودّ است من على بن ابى طالبم اين سخن را بمن باز گفت و من باز همين پاسخ دادم فرمود بنام خدا برو چون رفتم و نزديكش رسيدم گفت كيستى؟ گفتم على بن ابى طالب؟ گفت هم نبرد بزرگوارى هستى اى برادر زاده بر گرد من با پدرت رفيق و مصاحب بودم و از كشتن تو خوشم نمىآيد، من گفتم اى عمرو تو با خدا عهد كردى كه هر كس سه حاجت بتو ابراز كند يكى را برآورى گفت بر من عرضه كن گفتم اول آنكه ايمان بياورى و معتقد شوى كه خدا يكى است و محمد رسول خدا است و بدان چه از جانب خدا آورده معترف گردى گفت حاجت