احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٧٦
ادریس علیه السلام با گرسنگی داخل شهر شد و نگاهش به دودی افتاد که از خانهای به هوا برخاسته، بیدرنگ بسوی آن رفت و مشاهده کرد، پیرزنی دو قرص نان را داخل ماهتابهای سرخ مینماید، از وی خواست تا قرصی را برای رفع گرسنگی به او بخشد.
پیرزن گفت: ای بندۀ خدا! دعای ادریس علیه السلام چیز اضافهای برای ما باقی ننهاده، تا به سائل پیشکش نماییم، بهتر است روزی خود را از شهری دیگر به چنگ آوری.
ادریس علیه السلام مجدّداً اصرار کرد که مقداری از آن قرص نان را به او بدهد، تا حداقل بتواند بر پای خود ایستد.
پیرزن گفت: قرصی از آن سهم فرزندم و دیگری قسمت منست و هر کدام از آن نخوریم، حتماً به هلاکت میرسیم، با توصیۀ ادریس علیه السلام ، سهم فرزند آن پیرزن، علی السّویّه میان آن دو تقسیم گشت، فرزند که این گونه دید، از شدّت خوف و اضطراب جان باخت.
پیرزن که سراسیمه گشته بود، ادریس علیه السلام را مسئول مرگ فرزندش دانست، ادریس علیه السلام برای طُمأنینه و آرامش او گفت: ناراحت مباش! من به اذن خداوند روحش را به کالبدش باز خواهم گردانید.
پیرزن که حیات دوبارۀ فرزندش را مشاهده کرد، به ادریس علیه السلام ایمان آورد و با صدای بلند در میان شهر فریاد برآورد: بشارت باد بر شما! ادریس علیه السلام به میان ما بازگشت.
مردم گرداگرد او حلقه زدند و از سختی های بیست سال گذشته، سخن به میان آوردند و از ادریس علیه السلام خواستند تا عذاب الهی از میان آنها رخت بربندد.