احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٣٠١
طالوت علیه السلام پیشنهاد دوستش را پذیرفت و با هم به شهر «صوف» نزداشموئیل علیه السلام آمدند، هنگامی که وارد شهر شدند، با اشموئیل علیه السلام برخوردکردند.
همین که چشمان اشموئیل و طالوت به همدیگر افتاد، میان دل های آنان آشنایی برقرار شد.
اشموئیل علیه السلام در همان لحظه طالوت را شناخت، و دریافت که این شخص، همان است که خداوند او را به عنوان فرماندهی سپاه نزدش فرستاده است.
طالوت سرگذشتِگم شدن چارپایانش را برای اشموئیل علیه السلام شرح داد.
اشموئیل علیه السلام گفت:
چارپایانت هم اکنون، در راه دهکده، به طرف باغستان پدرت در حرکت اند، نگران آن ها نباش، ولی من تو را برای کار بزرگتری که مربوط به نجات بنیاسرائیل از گزند دشمن است دعوت میکنم.
طالوت نخست از این پیشنهاد تعجّب کرد و سپس با خوشحالی آن را پذیرفت.
اشموئیل علیه السلام وی را به بنیاسرائیل معرّفی کرد و فرمود:
خداوند طالوت را به فرماندهی شما برگزیده و لازم است همگی از وی پیروی نمائید.
بنابر این خود را برای جهاد در برابر دشمن آماده سازید.
بنیاسرائیل که برای فرمانده و رئیس لشگر؛ امتیازاتی از نظر نسب و ثروت لازم میدانستند و هیچ کدام را در طالوت نمیدیدند، در برابر این انتصاب سخت به حیرت افتادند، زیرا به عقیده آنان ، وی نه از خاندان «لاوی» بود که سابقه نبوّت داشتند و نه از خاندان «یوسف» و «یهودا» که دارای سابقه حکومت بودند، بلکه از خاندان «بنیامین» گمنام بود و از نظر مالی نیز تهیدست بود.