احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٤٣
آن خانه رفت، ناگاه عصای نوح و ابراهیم علیه السلام ،[١] به طرف او جهید و در دستش قرار گرفت.
شعیب علیه السلام گفت: آن را به جای خود بگذار و عصای دیگری بردار. موسی علیه السلام آن را سر جای خود نهاد، تا عصای دیگری بر دارد، باز همان عصا به طرف موسی علیه السلام جهید و در دست او قرار گرفت و این حادثه سه بار تکرار شد.
وقتی شعیب علیه السلام آن منظرۀ عجیب را دید، به وی گفت: همان عصا را برای خود بردار، خداوند آن را به تو اختصاص داده است. موسی علیه السلام همان عصا را در دست گرفت. سپس اثاث و متاع زندگی و گوسفندان خود را جمعآوری کرد و بار سفر را بست و به همراه خانوادهاش، مَدْیَنْ را به مقصد سرزمین مصر ترک کرد و قدم در راه گذاشت، راهی که لازم بود با پیمودن آن در طی هشت شبانه روز به مصر برسد.[٢]
دوره سوم: بازگشت موسی علیه السلام به مصر و آغاز رسالت
موسی علیه السلام به هنگام بازگشت از مدین به طرف مصر، راه را گم کرد و نمیدانست به کدام سمت برود، در هوای تاریک، حیران و سرگردان مانده كه چه کند، در همین حال بود، که از فاصله دور (از جانب کوه طور) آتشی را دید.
به خانوادهاش گفت: شما اینجا بمانید، من آتشی از راه دور میبینم، بدان سو رفته و مقداری از آن را برای روشنایی یا گرما برایتان خواهم آورد. و یا از کسانی که آتش را در اختیار دارند راه را سراغ میگیرم، تا ما را بدان راهنمایی کنند.
وقتی موسی علیه السلام به نزدیکی محل آتش رسید ندایی ربّانی شنید، که به وی
[١] . این عصا در زمان حضرت نوح علیه السلام در دست وی بود و در زمان حضرت ابراهیم علیه السلام به دست او افتاد، لذا به هر دو منسوب بود.
[٢] . اقتباس از سوره قصص/ ٢٦-٢٨ ؛ تفسیر نورالثقلین ، ج ٤ ، ص ١٢٣ ؛ بحارالانوار ، ج ١٣ ، ص ٢٩ ؛ تفسیر نمونه ، ج ١٦ ، ص ٦٤.