احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٠٣
گفتند: از بتِ دیگر، تقاضایت را بخواه.
صالح علیه السلام متوجّه بت دیگر شد، و تقاضای خود را درخواست کرد، ولی جوابی نشنید. قوم ثمود به بت ها رو کردند و گفتند: چرا جواب صالح علیه السلام را نمیدهید؟ باز جوابی از ایشان ظاهر نشد. گفتند: ای صالح علیه السلام دور شو و ما را با خدای خود اندک زمانی بگذار.
سپس (قوم ثمود) برهنه شدند و در میان خاک زمین در برابر بت ها غلطیدند و خاک را بر سرشان میریختند و به بت های خود گفتند: اگر امروز به تقاضای صالح علیه السلام جواب ندهید، همه ما رسوا و مفتضح میشویم.
آنگاه صالح علیه السلام را خواستند و گفتند: اکنون تقاضای خود را از بت ها بخواه.
صالح علیه السلام تقاضای خود را از آنها خواست، ولی جوابی نشنید.
صالح علیه السلام به قوم فرمود: ساعات اوّل روز گذشت و خدایان شما، به تقاضای من جواب ندادند، اکنون نوبت شماست که تقاضای خود را از من بخواهید، تا از درگاه خداوند بخواهم و همین ساعت تقاضای شما را برآورد.
هفتاد نفر از بزرگان قوم ثمود، سخن صالح علیه السلام را پذیرفتند و گفتند: ای صالح! ما تقاضای خود را به تو میگوییم، اگر پروردگار تو تقاضای ما را برآورد، تو را به پیامبری میپذیریم و از تو پیروی میکنیم و با همۀ مردم شهر با تو بیعت میکنیم.
صالح علیه السلام گفت: آنچه میخواهید تقاضا کنید.
ثمودیان گفتند: ای صالح! بیا برویم نزدیک این کوه (کوهی که در نزدیکی ایشان بود) که در آنجا تقاضای خود را میگوییم، چون به نزدیک کوه رسیدند، در این هنگام آن هفتاد نفر، به صالح علیه السلام گفتند: از خدا بخواه! تا در همین