احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٥٠٣
کَعْب بن اَسَد گفت: حال که این را هم نپذیرفتید، امشب شب شنبه است محمّدm و یارانش گمان میکنند، امشب حملهای نخواهیم کرد، بیاییم و آنها را غافلگیر کنیم، شاید پیروز شویم.
گفتند: این کار را هم نخواهیم کرد، ما هرگز احترام شنبه را ضایع نمیکنیم. کَعب گفت: هیچ یک از شما از آن روزی که از مادر متولّد شده، حتّی یک شب آدم عاقلی نبوده است!
بعد از این ماجرا، آنها از پیامبر (ص) تقاضا کردند: اَبُولُبابَه بن عَبْدالْمُنْذِر را نزد ما بفرست، تا در کار خود با وی مشورت کنیم.
رسول خداm او را نزد ایشان فرستاد، هنگامی که وی نزد آنان آمد، زنان و بچّههای یهودی در مقابل او به گریه افتادند، او تحت تأثیر قرار گرفت، مردان گفتند: صلاح میدانی ما تسلیم حکم محمّدm شویم؟
ابولبابه گفت: آری، ولی در همین حال اشاره به گلوی خود کرده، یعنی همه شما را خواهد کشت!
ابولبابه میگوید: به خدا قسم قدم برنداشته، متوجّه شدم که به خدا و رسول او خیانت کردهام، سپس راه مسجد را در پیش گرفته و بیآنکه نزد رسول خداm برود، خود را به یکی از ستونهای مسجد بست و گفت: از اینجا نخواهم رفت تا خداوند توبهام را قبول کند و از گناهی که مرتکب شدهام درگذرد و با خدا عهد میکنم، در سرزمینی که به خدا و رسولش خیانت کردهام هرگز دیده نشوم[١]. بنیقریظه پس از مشورت با ابولبابه بامدادان تسلیم حکم رسول خداm شدند.
[١] . سرانجام خداوندگناه او را به خاطر صداقتش بخشید و آیه ١٠٢ سوره توبه در این باره نازل شد. (تفسیر نمونه ،ج ١٧ ،ص ٢٧٤) و برخی گویند آیه ٢٧ سوره انفال درباره همین گناه ابولبابه نزول یافته است، (تاریخ پیامبر اسلام ،ص ٣٧٩ ، به نقل از ابن هشام).