احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٨٩
شده استفاده نمایند، بعد از این هفت سال قحطی، وضع مردم خوب خواهد شد و مردم به آسایش و فراوانی نعمت میرسند.
ساقی نزد پادشاه آمده و تعبیر خواب یوسف علیه السلام را به عرض شاه رسانید. پادشاه در فکر فرو رفت و به درایت و عقل و بینش یوسف علیه السلام پی برد، دستور داد که یوسف علیه السلام را نزد وی بیاورند. فرستاده شاه خود را به زندان رسانده و پیام شاه را به وی ابلاغ کرد که پادشاه او را طلبیده.
یوسف علیه السلام گفت: من از زندان بیرون نمیآیم تا تهمت هایی که به من زدند از من بزدایند.
ای فرستاده شاه! برو و به شاه بگو: برای کشف حقیقت، پیرامون ماجرایی که بر ضدّ من به عرض وی رسیده تحقیق کند و از آن زنانی که در مراسم مهمانی همسر عزیز مصر (زلیخا همسر وزیر پادشاه) شرکت کرده و در آن مجلس دستهای خود را بریدند بازجویی نماید.
فرستادۀ پادشاه، مطالب یوسف علیه السلام را به عرض وی رسانید، پادشاه؛ زنان مورد نظر را حاضر کرد، که در میان آنان همسر عزیز (زلیخا) نیز بود، بازجویی به عمل آمد و گفت: درباره یوسف علیه السلام قصّه خود را توضیح بدهید، آیا او مجرم است یا نه؟
همه گفتند: ما هیچ بدی و آلودگی از یوسف علیه السلام ندیدهایم. زلیخا نیز اذعان کرد که: من درصدد آن بودم او را بلغزانم، ولی او در تمام مراحل، پاکی خود را حفظ کرد وآدمی راستگو و درستکار است.[١]
[١] . اقتباس از سوره یوسف/ ٥٠-٥٣.