احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٣٦
جایی گرد میآیند که آب باشد. از این راه کمکم به جایگاه هاجر و اسماعیل راه یافتند و آب مشاهده کردند، لذا از هاجر پرسیدند: این آب از کجا آمده است؟
گفت: این آب را خداوند به من داده.
از هاجر درخواست نمودند تا نزد وی بمانند و با او انس گیرند و او را از دلتنگی و تنهایی بیرون آورند.
هاجر نیز پذیرفت و در همسایگی وی اقامت گزیدند.
ابراهیم علیه السلام که به فلسطین برگشته بود، ولی کراراً برای دیدار فرزندش اسماعیل به همسرش هاجر علیه السلام به مکّه میآمد، این راه طولانی را طی میکرد و از آنها خبر میگرفت و از اینکه مشمول لطف الهی شدهاند و از مواهب الهی برخوردارند، بسیار خوشحال میشد، ولی چندان در مکّه نمیماند و به خاطر اینکه ساره ناراحت نشود، زود به فلسطین برمیگشت.
اسماعیل علیه السلام درکنار مادرش کمکم بزرگ شد و به سنّ جوانی رسید و با قوم «جُرْهُم» معاشرت میکرد و فوقالعاده مورد احترام آنان بود، تا اینکه زبانشان را یاد گرفت و طولی نکشید که با دختری از آن قبیله به نام «سامه» ازدواج کرد و پیوند ارتباط و امتزاجش با ایشان محکم شد.
کمکم داشت اسباب خوشی و آسودگی فراهم میشد، ولی روزگار با مرگ هاجر،[١] این بساط خوشی و آسایش را درهم پیچید.
ابراهیم علیه السلام اگرچه در سرزمین دور از اسماعیل علیه السلام به سر میبرد، ولی
[١] . هاجر پس از سیزده سال اقامت در مکّه، سرانجام درسن نود سالگی، سال سه هزار و چهارصد و سی و سه بعد از هبوط آدم علیه السلام فوت کرد و زیر ناودان طلا در حجر اسماعیل مدفون گشت. اسماعیل علیه السلام بیست ساله بود، که مادرش هاجر فوت کرد. (بحارالانوار، ج ١٢، ص ١٠٦ ؛ طبقات ، ج ١، ص ٥١ ؛اعلام قرآن ، ص ١٣١).