احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٩٣
خاطرههای گذشته در درون یعقوب علیه السلام زنده شد و در حالی که حزن و اندوه و قلبش را چنگ میزد به آنان پاسخ داد: آیا همانگونه که قبلاً در مورد برادرش یوسف علیه السلام به شما اطمینان کردم، در مورد بنیامین نیز به شما اطمینان داشته باشم؟ شما در ماجرای یوسف علیه السلام به عهد خود وفا نکردید ...!
برادران یوسف علیه السلام نمیدانستند که وزیر اقتصاد (یوسف)، کالای آنها را در بارشان گذاشته است، وقتی بارها را گشودند، کالای خود را در بار یافتند و این بهانهای شد که آنان پدر خود را متمایل سازند، تا برای فرستادن بنیامین با آنها، جهت آوردن اموال و ارزاق بیشتر از مصر، موافقت کند و گفتند: وزیر مقرّر داشته که به هر فرد یک بار شتر بیشتر ندهد، اگر بنیامین همراه ما بیاید، به اندازه یک بار شتر، اموال ما افزایش مییابد.
سرانجام،اصرار فرزندان واطمینان دادن صد درصد آنان و برگرداندن پول و کالای آنها و اطّلاع از اینکه وزیر اقتصاد شخص عادل و با کرمی است، یعقوب علیه السلام را متقاعد ساختند که بنیامین را با پسرانش بفرستد. ولی با آنها شرط کرد که به خدا سوگند یاد کنند تا او را بدو برگردانند. آنها سوگند یاد کردند که از او مراقبت و نگهداری میکنند.
برادران یوسف علیه السلام آماده سفر شدند.
یعقوب علیه السلام گفت: هنگام ورود به مصر از یک درب وارد نشوید، بلکه از دروازههای متعدّد وارد شوید تا هنگام ورود، نظر مردم را به سوی خود جلب نکنید ...[١]
برادران به مصر رسیده و بر یوسف علیه السلام وارد شدند و با کمال احترام گفتند: این (اشاره به بنیامین) همان برادر ماست که فرمان دادی تا او را نزد تو بیاوریم، اینک او را آوردهایم. یوسف علیه السلام به برادران احترام کرد و از آنها پذیرایی نمود و سپس در گوشهای دور از چشم سایر برادران، با برادرش (بنیامین) خلوت کرد و
[١] . اقتباس از سوره یوسف/ ٦٣-٦٨.