احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٢٤١
و امان قرار داری، از غربت و تنهایی رنج نبر، همه چیز به لطف خدا حلّ میشود.
شعیبo برای پذیرایی از مهمانِ تازه وارد طعام آورد، ولی موسی علیه السلام دست به طعام نزد! شعیبo گفت: مگر به طعام میل ندارید؟
موسی علیه السلام گفت: چرا و لیکن میترسم، این غذا در برابر عمل و کمک من به دخترانت باشد. این را بدان که من از اهل بیتی میباشم، که اعمال اخروی و الهی خود را در برابر تمام مالکیّت زمین که پر از طلا باشد نمیدهیم.
شعیب علیه السلام گفت: نه، نگران نباش! از این جهت نیست، بلکه عادت من و اجدادم این است، که به مهمان احترام میکنیم و برایشان طعام میدهیم، موسی علیه السلام با شنیدن این جمله مشغول غذا شد.[١]
موسی در خانه شعیب علیه السلام و ازدواج او
«صفورا» توانایی، وقار و جوانمردی موسی علیه السلام را دیده و علاقمند او شده بود و لذا به پدرش پیشنهاد داد: ای پدر! این جوان را برای نگهداری گوسفندان استخدام کن، زیرا وی فردی نیرومند و درستکار بود. شعیب علیه السلام از دخترش پرسید: توان و قوّت این جوان معلوم است که دَلْو بزرگ را از چاه کشید، ولی وقار و عفّت و امانتش چگونه شناختی؟ صفورا گفت: پدر جان! هنگام آمدنم به خانه، او به من گفت: پشت سر من حرکت کن، ما از خانوادهای هستیم که پشت سر زنان نمینگریم و در هنگام آب کشیدن خیلی مهذّب بود.
شعیب علیه السلام احساس کرد، صفورا به موسی علیه السلام خیلی علاقمند است، از پیشنهاد دخترش استقبال کرد، رو به موسی علیه السلام نموده، گفت: من میخواهم یکی از دو دخترم را به همسری تو درآورم، به این شرط که هشت سال برای من کار (چوپانی) کنی و اگر هشت سال به ده سال تکمیل کنی، محبّتی کردهای، امّا بر تو واجب نیست.
[١] . اقتباس از سوره قصص/ ٢٣-٢٥ ؛ مجمع البیان ، ج ٧ ، ص ٢٤٨ ؛ تفسیر نمونه ، ج ١٦ ، ص ٥٥ به بعد ؛ تفسیر رازی ، ذیل آیات مورد بحث ؛بحارالانوار ،ج ١٣ ،ص ٢٠ .