احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٤١٤
سپس بر اثر احساس گرسنگی، یک نفر از خودشان را (که همان تملیخا بود) مأمور کردند و به او سکّه نقرهای دادند که به صورت ناشناس، با کمال احتیاط وارد شهر گردد و غذایی تهیّه کند. تملیخا لباس چوپان را گرفت و پوشید تا کسی او را نشناسد. او با کمال احتیاط وارد شهر شد، امّا منظرۀ شهر را دگرگون دید و همه چیز را برخلاف آنچه به خاطر داشت مشاهده کرد. جمعیّت و شیوۀ لباسها و حرف زدنها همه تغییر کرده بود.
در بالای دروازۀ شهر پرچمی را دید که در آن نوشته شده بود: «لا اِلهَ اِلَّا الله، عیسی رَسُولُ الله».
تملیخا حیران شده بود و با خود میگفت: گویا خواب میبینم. تا اینکه به بازار آمد، در آنجا به نانوایی رسید. از نانوا پرسید: نام این شهر چیست؟ نانوا گفت: اُفسوس. تملیخا پرسید: نام شاه شما چیست؟ گفت: عبدالرّحمن. آنگاه تملیخا گفت: این سکّه را بگیر و به من نان بده.
نانوا سکّه را گرفت، دریافت که سکّه سنگین است، از بزرگی و سنگینی آن تعجّب کرد. پس از اندکی درنگ، گفت: تو گنجی پیدا کردهای؟ تملیخا گفت: این گنج نیست پول است، که سه روز قبل خرما فروختهام و آن را در عوض خرما گرفتهام و سپس از شهر بیرون رفتم، شهری که مردمش دقیانوس را میپرستیدند.
نانوا دست تملیخا را گرفت و او را نزد شاه آورد، شاه از نانوا پرسید: ماجرای این شخص چیست؟ گفت این شخص گنجی یافته است.
پادشاه به تملیخا گفت: نترس، پیامبر ما عیسی علیه السلام فرموده: کسی که گنجی یافت، تنها خمس آن را از او بگیرید. خمسش را بده و برو.
تملیخا گفت: خوب به این پول بنگر، من گنجی نیافتهام، من اهل همین شهر هستم. شاه گفت: آیا تو اهل این شهر هستی؟ تملیخا گفت: آری.