احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٣١
ساره به هاجر گفت که: جوال را بیاور. هاجر آن را نزد ساره آورد، وقتی باز کردند، در آن گندم یافتند، آن را آرد و خمیر کرده و نان پختند و ابراهیم علیه السلام خفته را، از خواب بیدار نمودند که نان بخورد.
ابراهیم علیه السلام گفت:چه بخورمکه چیزی نداریم.گفتند ازگندمیکه آوردی نان پختهام. ابراهیم علیه السلام با تعجّب فهمید که لطف خداوندی شامل حال وی گشته، لذا بر سر جوال رفت و به جای ریگ گندم دید، به ساره چیزی نگفت و از آن گندم به کشت و زرع پرداخت. از آن گندم مردم خریدند و ابراهیم علیه السلام توانگر شد، مردم نزد وی گرد آمده و خانهها ساختند.
در آن مکان شهرکی به وجود آمد و ابراهیم علیه السلام در آن مسجدی ساخت. بعدها شهرک مزبور، شهری بزرگ شد، از این شهر تا «مؤتفکات» که روستاهای لوط علیه السلام باشد، یک شبانه روز راه بود و ابراهیم علیه السلام از وضع لوط علیه السلام باخبر میشد.
در این شهر که ابراهیم علیه السلام آن را بنا کرده بود، مردم آن سرانجام به وی بدیها کردند و بر او ستم روا داشتند، وی از آن شهر با عیال و گوسفندان و چارپایان خویش که به دست آورده بود، به شهری دیگر کوچ کرد، آن هم در سر حدّ فلسطین بود. مردم از کرده خویش پیشمان شدند و به دنبال ابراهیم علیه السلام راه افتادند که از او پوزش بخواهند و او را برگردانند، ولی ابراهیم علیه السلام اجابت نکرد و به شهر جدید فرود آمد.
آرزوی ابراهیم و ساره علیه السلام
ابراهیم و ساره علیه السلام هر دو آرزومند بودند که دارای فرزند پسر باشند.
ولی این آرزو برآورده نمیشد، علّتش این بود که همسرش ساره بچّهدار نمیشد، و طبق آیه قرآنی وی عقیم و نازا بود.[١]
[١] . سوره ذاریات/ ٢٩.