احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٨٠
برادران یوسف علیه السلام پس از انداختن وی به چاه، به طرف کنعان بر میگشتند، برای اینکه پیش پدر روسفید شوند و به دروغی که قصد داشتند، به پدر بگویند رونقی دهند، پیراهن یوسف علیه السلام را که از تنش بیرون آورده بودند به خون بزغاله،[١] (یا آهویی) آلوده کردند، تا آن را نزد پدر، شاهد قول خود بیاورند، که گرگ یوسف علیه السلام را دریده است، این پیراهن خون آلود هم دلیل بر سخن ماست.
شب فرا رسید آنان با سرافکندگی و خجالت ظاهری، در حالی که به ظاهر گریه میکردند و به سر میزدند، نزد پدر آمدند. تا پدر آنان را دید و یوسف علیه السلام را ندید، فرمود: یوسف علیه السلام کجاست؟
گفتند: «ای پدر! ما او را نزد وسایل و اسباب های خود گذاشتیم و برای مسابقه به محل دور دستی رفتیم، از بخت برگشته ما، گرگ او را طعمه خود ساخت، این پیراهن خونآلود اوست، که آوردهایم تا گواه گفتار ما باشد، گر چه شما گفته صد درصد صحیح ما را باور ندارید».
وقتی یعقوب علیه السلام پیراهن را نگاه کرد، دید آن پیراهن هیچ پارگی و بریدگی ندارد.
فرمود: این گرگ، عجب گرگ مهربانی بوده است! تاکنون چنین گرگی ندیدهام شخصی را بِدَرَد، ولی به پیراهن او کوچکترین آسیبی نرساند.
سپس رو به آنها کرد و گفت:
«نفسهای شما، این کار زشت را در نظرتان زیبا جلوه داد و من در این مصیبت صبری پایدار خواهم کرد و خداوند مرا بر آنچه شما توصیف میکنید، یاری خواهد فرمود».[٢]
[١] . منقول است،کهآن ها بزغالهای را کشتند و پیراهن یوسف را به خون آغشته کردند (حیوه القلوب ، ج ١ ، ص ١٧٥).
[٢] . اقتباس از سوره یوسف/ ١٥-١٨.