احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ٥٠٢
پیامبر (ص) چنین گفت: مسلمانان باید نماز عصر را در محلّه بنیقریظه بگزراند.
سپس پرچم را به دست علی علیه السلام داد و سربازان دلیر و فاتح به دنبال علی علیه السلام راه افتادند، سرتاسر قلعه بنیقریظه را محاصره کردند. دیدبانانِ قلعه، حرکت سپاه اسلام را به داخل قلعه گزارش کرده، و یهودیان فوراً درهای قلعه را بستند. بیست و پنج روز محاصره به طور کشید، خداوند رُعب و وحشت شدیدی ( همانگونه که قرآن می گوید ) به دلهای آنان افکند.
«کَعْب بن اَسَد» که از سران یهود بود، گفت: من یقین دارم که محمّدm ما را رها نخواهد کرد، تا با ما پیکار کند، من به شما یکی از سه پیشنهاد را میکنم، هرکدام را خواستید برگزینید:
پیشنهاد اوّلم این استکه؛ دست در دست این مرد بگذاریم و به او ایمان بیاوریم و پیروی کنیم، زیرا برای شما ثابت شده است که او پیامبر خداست و نشانههای او را در کتب خود مییابید، در این صورت جان و مال و فرزندان و زنان شما محفوظ خواهد بود.
گفتند: ما هرگز دست از حکم تورات برنمیداریم و چیزی به جای آن نخواهیم پذیرفت.
گفت: اکنون که این پیشنهاد را نپذیرفتید. بیایید کودکان و زنان خود را بکشیم، تا فکر ما از ناحیۀ آنها راحت شود! سپس شمشیر برکشید و با محمّدm و یارانش بجنگیم، تا ببینیم خدا چه میخواهد؟ اگر ما کشته شدیم از ناحیۀ زن و فرزند نگرانی نداریم و اگر پیروز شدیم زن و فرزند بسیار است!
گفتند: ما این بیچارهها را با دست خود به قتل برسانیم؟! بعد از اینها زندگی برای ما ارزش ندارد.