احسن القصص - مُهری، محمد جواد - الصفحة ١٢٠
بزرگ دعوت مینمود، ولی هیچ اثری نکرد و مردم از ترس نمرود به او ایمان نمیآوردند.
وی میاندیشیدکه چطور توحید را به آنهایی که بت میپرستند بقبولاند، اودر مبارزه خود مرحله جدیدی برگزید و با کمال قاطعیّت به بتپرستان اخطار کرد و چنین گفت که: «به خدا قسم در غیاب شما، نقشهای برای نابودی بتهایتان میکشم».[١]
ابراهیم علیه السلام در پی فرصتی میگشت تا اینکه عیدی که از آنِ مردم زمان بود، فرا رسید و رسم چنین بود که همه مردم (جز بیماران) هنگام عید از شهر بیرون میرفتند و به گردش میپرداختند.
آن روز همه از شهر بیرون رفتند، حتّی ابراهیم علیه السلام را نیز دعوت کردند که با آنها به خارج از شهر برود، ولی ابراهیم علیه السلام در پاسخ دعوت آنها گفت: «من بیمار هستم[٢] و نتوانم با شما به گردش پرداخته و از شهر بیرون آیم.»
(منظور ابراهیم علیه السلام از این گفتار، دروغ گفتن نبود، زیرا به روش و طریقۀ مردم زمان خود سخن گفت و آن پندار را بهانهای برای نرفتن به گردش نمود).
وقتی که شهرکاملاً خلوت شد، ابراهیم علیه السلام یک تبر با خود برداشت، و به پرستشگاهی که بت های آنان در آن قرار داشت رفت. دید برخی از بتها در کنار برخی دیگر نهاده شده، و بتی بزرگ درصدر همه قرار داشت و در برابر آنها قربانیهای خوراکی و آشامیدنی دید، که برایشان نذر کرده بودند. تا به گمان خودشان، از آنها بخورند.
ابراهیم علیه السلام با تمسخر، بتها را مخاطب ساخت: آیا غذا نمیخورید؟ و چون
[١] . سوره انبیاء/ ٥٧.
[٢] . سوره صافات/ ٨٧.